تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
و پيش فرستادن مسلم بن عقيل نزد آنان ، خواست به عراق رود ، امّ سلمه نزد او فرستاد و گفت : من به شما تذكر مىدهم كه نرويد ، فرمود : چرا ؟ گفت : از رسول خدا ( ص ) شنيدم مىفرمود : پسرم حسين در عراق كشته مىشود و يك شيشه خاك به من داده و فرمود آن را پنهان كنم ، و بازرسى نمايم ، جوابش داد كه : مادر جان ، من بناچار كشته مىشوم ، از تقدير حق گريزگاهى نيست و از مرگ چاره‌اى نيست ، من خودم روز و ساعت و مكانى كه كشته شوم در آن مىدانم و قتلگاه خود را مىشناسم و بقعه‌اى كه در آن دفن شوم مىشناسم چنانچه تو را مىشناسم ، اگر خواهى آرامگاه خود و شهداى با خود را به تو بنمايم ، گفت : مىخواهم . حاضر شد و آن حضرت نام بزرگ خدا را برد و زمين پست شد تا آرامگاه خود و آنان را به او نمود و از خاكش به وى داد تا با آن خاكى كه داشت بياميزد ، سپس به او فرمود : من در روز عاشورا ، پس از نماز ظهر كشته شوم ، درود بر تو مادر جان ، ما از تو خشنوديم ؛ امّ سلمه خبر او را مىگرفت و در انتظار عاشوراء بود . ( 1 ) در « مروج الذهب » گويد : چون خواست به عراق رود ، ابن عباس آمد و گفت : اى پسر عم ، به من خبر رسيده كه قصد عراق دارى ، آنها پيمان‌شكنند و جنگجو ، مشتاب و اگر خواهى با اين جبّار بجنگى و ماندن مكه را دوست ندارى ، به يمن برو كه در گوشه‌اى است و ياران و برادرانى در آنجا دارى ، آنجا بمان و مبلّغان خود را بپراكن و به كوفيان و انصار عراقى خود بنويس امير خود را بيرون كنند ، اگر توانستند و او را راندند و براى تو در آنجا ستيزه‌جوئى نماند ، نزد آنها مىروى ؛ من از بد عهدى آنها نگرانم ، اگر اين كار را نكردند در جاى خود
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 210 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى