تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
نزد او رفت و عرض كرد : اى برادر جان ، اهل كوفه همان كسانند كه مىدانى با پدر و برادرت پيمان‌شكنى كردند ، مىترسم با تو هم چنان كنند ، اگر در نظر گيرى كه همين جا بمانى تو از همهء اهل حرم عزيزتر و محفوظترى ، فرمود : برادرم ، مىترسم يزيد بن معاويه مرا در حرم غافلگير كند و حرمت حرم و خانهء كعبه براى من زير پا شود ، ابن الحنفيه گفت : اگر مىترسى ، به يمن يا گوشهء بيابانى برو كه در آنجا محفوظى و به تو دست نيابد ، فرمود : پيشنهاد تو را مطالعه مىكنم ؛ سحرگاه ، حسين ( ع ) بار زد و خبر به محمد بن حنفيه رسيد ، آمد و مهار ناقه‌اى كه سوار بود گرفت و عرض كرد : برادرم ، مگر وعده‌ام ندادى كه در خواسته‌ام نظر كنى ؟ فرمود : چرا ، عرض كرد : براى چه فورى حركت كردى ؟ فرمود : از تو كه جدا شدم رسول خدا نزد من آمد و فرمود : اى حسين ، به عراق برو كه خدا مىخواهد تو را كشته بيند ، عرض كرد : انا للَّه و انا اليه راجعون ، پس با اين حال بردن اين زنان همراه خود چه معنى دارد ؟ فرمود : جدّم فرمود : خدا خواسته آنها را اسير بيند ؛ بر او سلام داد و گذشت . ( 1 ) حمزة بن حمران از امام ششم گويد : نزد او خروج امام حسين ( ع ) و تخلف محمد بن حنفيه را از وى ياد كرديم ، امام ششم فرمود : اى حمزه ، براى شما در اين باره حديثى گويم كه ديگر پرسشى نكنى ، حسين ( ع ) چون جدا شد رو به مقصد كرد ، كاغذى خواست و نوشت : « از طرف حسين بن على به بنى هاشم ، اما بعد ، به راستى هر كس به من پيوندد شهيد شود و هر كس بجا ماند به دورهء پيروزى نرسد ، و السلام » .