تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
پس تو گفتى من از مرگ هراس ندارم ؟ ما تو را رها مىكنيم ، از مولاى خود بيزارى جو ، گفت : چگونه نهراسم ، گور آماده و كفن پوشيده و شمشير كشيده و به خدا اگر هم بهراسم آنچه در آن سخط خدا است نگويم . ( 1 ) مىگويم : من در اينجا به ياد آوردم روايتى را كه حجر پس از ضربت ابن ملجم بر سر امير المؤمنين ( ع ) خدمت آن حضرت رسيد و ايستاد و گفت :
دريغا به مولاى پرهيزكار * ز كى شير مرد و باطهار باب
تا آخر اشعار چون امير المؤمنين ( ع ) او را ديد و شعرش را شنيد ، فرمود : چگونه باشى گاهى كه بيزارى از من را از تو خواهند تا چه گوئى ، گفت : يا امير المؤمنين اگر با شمشيرم تيكه‌تيكه كنند و به آتشم كشند ، آن را بر بيزارى از تو برگزينم ، فرمود : براى هر خيرى موفق باشى اى حجر ، خدا از خاندان پيغمبرت پاداش نيك دهد . ( 2 ) سپس ياران حجر را يك يك كشتند تا ششمين كس ، عبد الرحمن بن حسان عنزى و كريم بن عفيف خثعمى كه باقى ماندند گفتند : ما را نزد خود معاويه بريد تا آنچه را دربارهء اين مرد خواهد بگوئيم ، آنها را نزد معاويه بردند ، خثعمى چون بر او درآمد گفت : اى معاويه ، خدا را خدا را ، تو از اين خانهء فنا به ديگر سراى جاويد جابجا شوى و از ريختن خون ما بازپرسى شوى . گفت : دربارهء على ( ع ) چه گوئى ؟ گفت : آنچه تو گوئى ، من از دين على كه بدان خدا را مىپرستيد بيزارم ، و شمر بن عبد اللَّه خثعمى برخاست او راهبه خواست و او را به وى بخشيد به شرطى كه يك ماه زندان باشد و تا معاويه سلطنت دارد به كوفه