واگذاريم و نه واخواهيم گذارد ، دشمنان و بدخواهان بر عليه ما گواهى دادند » چون پيغام حجر به معاويه رسيد گفت : زياد پيش ما از حجر راستگوتر است ، معاويه هدبة بن فياض قضاعى يك چشم را با دو مرد ديگر فرستد ، حجر و اصحابش را شبانه آوردند ، كريم بن عفيف خثعمى چون چشمش به آن يك چشم افتاد گفت : نيمى از ما كشته خواهند شد و نيمى نجات خواهند يافت . فرستادهء معاويه نزد آنها آمد و شش نفر آنها را به وساطت شاميان آزاد كرد و هشت تن ماندند ( 1 ) و فرستادگان معاويه گفتند : ما دستور داريم شما را با بيزارى جستن از على و لعن بر او آزمايش كنيم اگر انجام داديد آزاد كنيم و اگر نه بكشيم ، امير المؤمنين معتقد است كه به گواهى همشهريان خودتان خون شما مباح است ولى شما را عفو كرده ، از اين مرد بيزارى جوئيد و آزاد شويد ، گفتند : ما چنين كارى نكنيم ، دستور دادند بند از دست آنها گشودند و كفن پوشيدند و آن شب را تا صبح نماز خواندند ، صبح اصحاب معاويه به آنها گفتند : اى جمع ، ديشب نماز طولانى خوانديد و خوب دعا كرديد ، بگوئيد بدانيم دربارهء عثمان چه عقيده داريد ؟
گفتند : او اول كسى بود كه بر خلاف حكم كرد و به ناحق عمل كرد ، گفتند :
امير المؤمنين شما را بهتر مىشناسد ، بالاى سر آنها ايستادند و گفتند : از اين مرد بيزاريد يا نه ؟ گفتند : بلكه او را دوست داريم ، هر كدامى يكى از آنها را گرفت تا بكشد ، حجر گفت : من وضوء گرفتم ، بگذاريد دو ركعت نماز بخوانم ، به خدا هر وقت وضوء گرفتم نماز خواندهام ، گفتند : نماز بخوان ، نماز را تمام كرد و گفت :
به خدا من از اين كوتاهتر نمازى نخواندهام تا نگوئيد كه از مرگ هراس دارم .
( 2 ) هدبة بن فياض اعور با شمشير به او حملهور شد و او به خود لرزيد ، گفت :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٩٣