تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 192

مساهمون:

ص١٩٢
را پرهيزكار باشيد و صبر كنيد زيرا من در اين سفر از پروردگارم اميد يكى از دو سرانجام خوش را دارم : يا شهادت كه چه خوش سعادتى است و يا برگشت نزد شما با عافيت ؛ آن كه به شما روزى مىداد و شما را نگهدارى مىكرد ، آن خداى تبارك و تعالى بود كه زنده است و نميرد و اميدوارم شما را فراموش نكند و در بارهء شما مرا منظور دارد ، برگشت و قومش او را دعا مىكردند . و آنها را تا « مرج عذراء » چند مايلى دمشق بردند و در آنجا زندان كردند و معاويه ، وائل بن حجر و كثير را بار داد و نامهء آنها را گشود ، براى شاميان خواند ، نوشته بود : ( 1 ) « خدمت عبد اللَّه ، معاويه بن ابى سفيان از طرف زياد بن ابى سفيان ، اما بعد ، خدا براى امير المؤمنين آزمايش خوشى پيش آورد ، دشمنش را از ميان برداشت و زحمت ياغيان بر او را كفايت كرد ، سركشان على دوست جوان به رهبرى حجر بن عدى امير المؤمنين را خلع كردند و از جماعت مسلمانان مفارقت كردند و به جنگ ما برخاستند و خدا آتش آنها را خاموش كرد و ما را بر آنها مسلّط كرد و من نيكان و اشراف و خردمندان كوفه را خواستم و بدانچه از آنها ديده و دانسته بودند گواهى دادند ، آنها را با گواهينامهء صلحاء و نيكان شهر كه در پائين نامه است فرستادم » . ( 2 ) چون نامه را خواند ، گفت : نظر شما دربارهء آنان چيست ؟ يزيد بن اسد بجلى گفت : رأى من اين است كه آنها را در دهات شام پخش كنى ، و ياغيان ، كفايت كار آنها را بكنند . حجر به معاويه پيغام فرستاد كه : « ما بر بيعت امير المؤمنين برجائيم ، نه