تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 189

مساهمون:

ص١٨٩
دنبال شوهرش فرست ، آن بانو به وى نگريست و گفت : اى ريش قورباغه ، تو آن كسى را كه نعمت خلعتت پوشانده و عبا بر آن افزوده ، كشتى و نابود كردى همانا از دين برگشته و منافق آن كسى است كه نادرست پويد و بندگان را خدا گويد و خدا در قرآن كفرش فرو فرستد ؛ معاويه به دربان اشاره كرد او را بيرون كند ، بانو گفت : از زادهء هند شگفت آيد كه به اشارهء انگشت گرايد و زبان تيز در كام نمايد ، به خدا او را با سخنى سخت كه چون آهن تيز باشد ، شكم پاره كنم مگر من آمنه دخت رشيد نباشم ؟ ! ! [ رمز 19 ] ستمكاران نمك بدلهاى ريش بپاشند و از سوز و گداز ناتوانان لذّت برند ؛ معروف است كه « نرون » آن امپراطور ديوانهء روم باستان با سوختن مردم تفريح مىكرد و از سوز و گداز بينوايان لذّت مىبرد ، از حجّاج آدم‌كش هم معروف است كه مىگفت : اگر در موقع خوراك ، سرى در برابرم نبرند ، آن خوراك به من مزه نمىدهد ، اين خوى ددان است كه در ستمكاران و معاويه مسلكان پديدار است و پس از كشتن عمرو بن حمق سرش را براى بانويش به هديه مىفرستد و احساسات او و خاندانش را جريحه‌دار مىنمايد . ( 1 ) مىگويم : در ضمن نامهء مولاى ما ابى عبد اللَّه الحسين به معاويه است كه : « تو نيستى كشندهء عمرو بن حمق صاحب رسول خدا ( ص ) و بندهء صالحى كه