تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
معاويه را با آن همه دستگاه به هيچ مىشمارد و چشمش از آن همه زر و زيور و زور و سرنيزه و شمشير خيره نمىشود و مردانه در برابر او قيام مىكند ؛ نه مصيبت جانگداز شهادت شوهر او را از پاى درمىآورد و خودباخته مىكند و نه هيبت ستمكارى و جلّادى معاويه او را زبون مىسازد و با آنكه سر بريدهء شوهر به او تحويل مىشود مانند شيرى مىجهد و با شمشير زبان تا قلب معاويه را مىشكافد كه او را وادار به تعقيب وى مىنمايد و چون افسران ياغى او را احضار مىكند . دنبالهء داستان زن عمرو بن حمق : ( 1 ) كشور تو وطن من نيست ، من آن را زندانى مىدانم كه در دلم جاى ندارد ، و مدتها است كه شبها در آن ، خواب به چشمم نرفته و اشكم سرازير است و و امم بسيار شده و چيزى كه ديده را روشن كند در آن به چشمم نخورده است . [ رمز 18 ] بانوى عمرو بن حمق ، وطن را تشريح مىكند روزى كه معاويه با اين بانو گفت و شنود مىكرد از اواسط افريقاى شمالى تا مرز و بوم چين را زير فرمان داشت و براى اين زندگى را در خارج كشور خود غير ممكن مىديد و شايد براى نوع بشر زيرا با