تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 188

مساهمون:

ص١٨٨
چشم تنگ خود جهان را منحصر به همان محيط فرمانروائى خويش مىدانست و در اين كلمه همان معنا را قصد داشت كه خدا در حديث قدسى معروف ، به بندگان خود فرموده است : « هر كس به قضاى من راضى نيست و به نعماى من شاكر نيست و به بلايم صابر نيست ، از زمين و آسمانم بيرون رود » اين بانوى بزرگوار چه جواب دندان‌شكنى به او مىدهد ، مىگويد : قلمرو حكومت تو كه پر از ستم و حق‌كشى است وطن يك بشر ديندار و آبرومند نيست ، وطن نه همان محل زايش و پرورش جسم انسان است بلكه وطن آنجا است كه روح و احساسات عاليهء انسان در آن زمينهء پرورش داشته باشد و اميدوار باشد كه به آرمانهاى بلند انسانى خود برسد تا آنجا كه تو حكومت مىكنى سر طويلهء خران و چراگاه گاوان است و شايستهء امثال تو شكم‌خواران است كه جز برآورد آرزوهاى پست حيوانى و شرارت و جهش چيزى نداريد و براى ايمان و روح و دل مفهومى نمىفهميد ، من كه يك زن با ايمان و حساسم در قلمرو ستم بار تو جز چشم بىخواب و اشكبار و مصيبت و بدبختى بهره ندارم و خود را در اين محيط پهناور حكومت تو در زندانى تنگ و تاريك احساس مىكنم چه دلبستگى به اين محيط مفسده بار و لجن‌زار دارم و محيط حكومت تو وطن يزيدهاى خونخوار و زيادهاى ستمكار است ، نه وطن مردم پرهيزكار و خداشناس . ( 1 ) عبد اللَّه بن ابى سرح كلبى گفت : يا امير المؤمنين ، اين منافق است او را