مردم حال بهترى دارند ، معاويه مرده است و مردم با يزيد بيعت كردند ، گفتم : چه روزى مرده ؟ گفت : روز جمعه .
امير المؤمنين اسرار خود را در چاه مىگفت
( 1 ) شيخ شهيد محمد بن مكى ( ره ) از ميثم روايت كرده است كه گفت : شبى مولايم امير المؤمنين ( ع ) از كوفه بيرون و مرا به صحرا برد و به مسجد جعفى رسيد و رو به قبله ايستاد و چهار ركعت نماز خواند و چون سلام داد و تسبيح گفت : دو كف را گشود و گفت : « معبودا ، چگونه تو را بخوانم با آنكه نافرمانيت كردم و چگونه نخوانمت با آنكه تو را مىشناسم و مهرت در دلم برجا است ، دستى به سويت دراز كردم كه پر از گناه است و چشمى كه پر از اميد » تا آخر آن دعاء طولانى ، دعا را آهسته خواند و سجده كرده پيشانى بر خاك نهاد و صد بار « العفو » گفت و برخاست و بيرون رفت و من دنبالش بودم تا به صحرا رسيد و خطى كشيد و فرمود : مبادا از اين خط تجاوز كنى و از نزد من رفت و شب بسيار تاريك بود ، من با خود گفتم : مولاى خود را كه دشمنان بسيارى دارد ، تنها گذاشتى ؟ پيش خدا و رسولش چه عذر دارى ؟ به خدا در پى او بروم و از او خبر بگيرم گرچه نافرمانيش كرده باشم و دنبالش رفتم و ديدم سر تا كمر در درون چاهى آويخته و با آن چاه گفت و شنود دارد ، مرا حس كرد و فرمود : كيست ؟
گفتم : ميثم ، فرمود : به تو دستور ندادم از آن خط تجاوز مكن ؟ عرض كردم :
مولايم ، از دشمنان بر تو ترسيدم و دلم آرام نگرفت ، فرمود : از آنچه گفتم چيزى شنيدى ؟ عرض كردم : نه ، مولايم ، فرمود : اى ميثم :