تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
همسايهء تو مىشوم ، با من خوش همسايه باش و عمرو مقصودش را نمىدانست و مىگفت : مىخواهى خانهء ابن مسعود يا ابن حكيم را بخرى ؟ ( 1 ) در كتاب « فضائل » است كه گفته‌اند : امير المؤمنين ( ع ) از جامع كوفه بيرون مىآمد و نزد ميثم تمار مىنشست و با او گفتگو مىكرد و گفته شده كه : روزى به او گفت : به تو مژده‌اى ندهم ؟ عرض كرد : به چه يا امير المؤمنين ؟ فرمود : تو بر دار جان مىدهى ، عرض كرد : مولايم ، بر دين اسلام ؟ فرمود : آرى . از عقيقى روايت شده كه : ابو جعفر ( ع ) او را بسيار دوست مىداشت و او مردى بود مؤمن و در نعمت ، شكرگزار و در بلاء ، صبور .

ملاقات حبيب بن مظاهر و ميثم تمار

( 2 ) در « منهج المقال » از شيخ كشى به سند خود از فضل بن زبير روايت كرده است كه : روزى ميثم سوار بر اسبى بود ، در كنار مجلس بنى اسد به حبيب بن مظاهر اسدى برخورد ، با هم به گفتگو پرداختند تا گردن اسبانشان با هم زيرورو شد ، سپس حبيب گفت : من پيره‌مردى كه جلوى سرش مو ندارد و شكمش بزرگ است و نزد « دار الرزق » خربوزه مىفروشد مىشناسم كه براى دوستى خاندان پيغمبر خود به دار رود ، بالاى چوبهء دار شكمش دريده شود . ميثم گفت : من هم مرد سرخ روئى را كه دو گيسوى بلند دارد مىشناسم كه براى يارى پسر دختر پيغمبرش از شهر بيرون مىرود و كشته مىشود و سرش را در كوفه مىگردانند . سپس از هم جدا شدند و حاضرين مجلس گفتند : دروغگوتر از اين دو نديديم .