( 1 ) گويد : هنوز حاضران مجلس متفرق نشده بودند كه رشيد هجرى به دنبال آنها آمد ، از حاضران مجلس خبر آنها را پرسيد ، گفتند : از هم جدا شدند و چنان و چنين مىگفتند ، رشيد گفت : خدا ميثم را رحمت كند كه اين جمله را فراموش كرده « و در عطا كسى كه سر را مىآورد صد درهم افزوده شود » سپس برگشت ، آن مردم گفتند : به خدا اين از آن دو دروغگوتر است ، همان مردم گفتند :
مدتى نگذشت كه ميثم را بر در خانهء عمرو بن حريث بالاى دار ديديم و سر حبيب بن مظاهر كه با حسين ( ع ) كشته شده بود آوردند و آنچه را گفته بودند به چشم خود ديديم .
( 2 ) از ميثم روايت شده است كه گفت : روزى امير المؤمنين ( ع ) مرا خواست و فرمود :
اى ميثم ، چگونه باشى گاهى كه به خود بستهء بنى اميه عبيد اللَّه بن زياد تو را به بيزارى جستن از من بخواند ؟ عرض كردم : يا امير المؤمنين به خدا از تو بيزارى نجويم ، فرمود : آنگاه تو را مىكشد و به دار مىزند ، عرض كردم : صبر مىكنم و اين گرفتارى در راه خدا اندك است ، فرمود : اى ميثم ، در اينجا تو در همه درجهء من با منى . . . الخ .
( 3 ) از صالح بن ميثم روايت شده گفت : ابو خالد تمار به من خبر داد و گفت : من روز جمعه با ميثم تمار در فرات بودم ، بادى وزيد و او در يك كشتى از كشتيهاى « زيان » بود ، بيرون آمد و با آن باد نگاهى كرد و گفت : كشتى خود ببنديد ، اين باد سخت باشد ، و در اين ساعت معاويه مرده است ؛ گويد : در جمعهء آينده پست شام آمد ، من او را ديدار كردم ، از اخبار پرسيدم و گفتم : چه خبر است ؟ گفت :
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٦٤