تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧
كيستى ؟ گفت : من ميثم هستم ، گفت : به خدا بسا از رسول خدا ( ص ) شنيدم كه نيمه شب نامت را مىبرد ؛ ميثم از امّ سلمه حال حسين ( ع ) را پرسيد ، گفت : او در باغ خود مىباشد ، گفت : به او خبر بده كه من مىخواستم سلامى به او بدهم و ما نزد خدا ، پروردگار جهانيان با هم برخوريم ان شاء اللَّه . ام سلمه بوى خوش خواست و ريش او را عطر زد و گفت : هلا آن با خون رنگين شود . ( 1 ) به كوفه كه برگشت ، عبيد اللَّه بن زياد او را گرفت و چون نزد او بردندش و به او گفتند : اين مرد نزد على ( ع ) از همه عزيزتر بود ، گفت : واى بر شما ، اين مرد عجمى ؟ گفتند : آرى ، عبيد اللَّه به او گفت : پروردگارت كجا است ؟ گفت : در كمين ستمكاران است ، و تو يكى از ستمكارانى ، گفت : با اينكه تو عجمى هستى به مراد خود مىرسى ؛ به او گفت : براى من بگو كه مولايت به تو گفته من با تو چه خواهم كرد ؟ گفت : به من خبر داده من دهمين كس باشم كه به دارم بزنى و چوبهء دارم از همه كوتاه‌تر و به زمين نزديكتر باشم ، گفت : به خدا به خلاف گفتهء او كنيم ، گفت : خلاف كنى ؟ به خدا او از گفتهء پيغمبر ( ص ) از گفتهء جبرئيل از طرف خداى تعالى خبر داده ، چگونه با آنها مخالفت كنى ، من آنجا را كه در كوفه به دار روم مىدانم و من اول كسى باشم كه در اسلام لجام گردم . ( 2 ) او را با مختار بن ابى عبيده زندانى كرد ، در زندان به مختار گفت : تو رها شوى و به خونخواهى حسين ( ع ) بيرون شوى و اين كسى كه ما را مىكشد بكشى ؛ چون عبيد اللَّه ، مختار را احضار كرد تا بكشد ، پست نامه‌اى از يزيد آورد و در آن دستور داده بود مختار را آزاد كند ؛ و او را رها كرد و دستور داد ميثم را به دار زدند ، مردى او را ديد و گفت : مىتوانستى خود را از آن نجات دهى ، در