در سينهام اسرارى و * * * چون سينه شود تنگ
مشتى به زمين كوبم و * سرا را بنهم بر سنگ
رويد به زمين زانها * از بذر من اين آهنگ
( 1 ) شيخ مفيد در « ارشاد » روايت كرده است كه ميثم تمار در بندگى زنى از بنى اسد بود ، امير المؤمنين ( ع ) او را از وى خريد و آزاد كرد ، به او فرمود : چه نام دارى ؟ عرض كرد : سالم . فرمود : رسول خدا ( ص ) مرا خبر داده كه نامى كه پدرت در عجم بر تو نهاده ميثم است ، گفت : رسول خدا ( ص ) راست فرموده و امير المؤمنين ( ع ) راست فرموده ، و به خدا نامم همان است ، فرمود : به همان نام برگرد كه رسول خدايت نام برده و سالم را رها كن و ابى سالم كنيهء تو باشد ؛ و يك روز على ( ع ) به او فرمود : تو را پس از من بگيرند و به دار زنند و حربه در شكمت فرو برند و روز سوم بينى و دهانت خونريزى كنند و ريشت را رنگين كنند و منتظر اين خضاب باش ، بر در خانهء عمرو بن حريث به دار زنند و دهمين كس باشى و چوبهء دارت از همه كوتاهتر و به زمين از همه نزديكتر باشى ، بيا تا آن نخلهاى كه بر تنهء آن به دار روى به تو بنمايم ، به او نمود و ميثم مىآمد و زير آن نماز مىخواند و مىگفت : چه نخلهء مباركى هستى كه براى تو آفريده شدم و براى من پروريده شدى ، و هميشه آن را وارسى مىكرد تا آن را بريدند و چون جاى دار خود را در كوفه شناخت ، هرگاه به عمرو بن حريث برمىخورد ، مىگفت : من همسايهء تو شوم ، با من خوش همسايه باش ، عمرو به او مىگفت : مىخواهى خانهء ابن مسعود را بخرى يا خانهء ابن حكيم را ؟ و نمىدانست چه مقصودى دارد .
( 2 ) و در سالى كه كشته شد ، به حج رفت و خدمت امّ سلمه رسيد ، پرسيد : تو