را به آنها مىرسانيدم ، شريح نزد آنها رفت و گفت : من به چشم خود هانى را ديدم زنده است و كشته نشده ، عمرو و يارانش گفتند : الحمد للَّه كه كشته نشده .
( 1 ) در روايت طبرى است كه : چون شريح نزد هانى رفت گفت : اى شريح ، تو مىبينى چه به روز من آوردند ؟ گفت : مىبينم كه زندهاى ، گفت : با اين حال كه مرا مىبينى ، زندهام ؟ ! به قوم من بگو : اگر برگردند ، مرا خواهند كشت ؛ شريح نزد عبيد الله رفت و گفت : ديدم زنده است و اثر شكنجهء بدى در او ديدم ، عبيد الله گفت : زشت مىشمارى كه والى ، رعيّت خود را عقوبت كند ؟ برو نزد آنان و به آنها گزارش بده ، او بيرون رفت و عبيد الله مهران را همراهش فرستاد ، شريح گفت : اين غوغاى بىجا چيست ؟ هانى زنده است ، حاكم او با ضربتى كه خطر جانى ندارد او را تأديب كرده است ، برگرديد و خون خود و هانى را هدر نكنيد .
( 2 ) شيخ مفيد و ديگران گفتهاند ( د ) : عبد الله بن حازم گفت : من از طرف مسلم به كاخ رفته بودم تا بدانم با هانى چه شده است ؟ چون او را زدند و زندانى كردند ، سوار اسبم شدم ، پيش از ديگران به مسلم بن عقيل گزارش او را دادم و ديدم جمعى از زنان قبيلهء مراد شيون : يا عبرتاه و يا ثكلاه دارند ، چون حال هانى را به مسلم بن عقيل گزارش دادم به من دستور داد كه ياران او را ندا كنم و همه در خانههاى اطراف منزل او مجتمع بودند و چهار هزار مرد در آن خانهها بود ، فرياد كشيدم :
يا منصور امت كه شعار ( مل ) آنها بود و اين ندا دهن به دهن در كوفه پيچيد و همه نزد او جمع شدند .
( 3 ) جزرى گويد : مسلم ، عبد الله بن عزيز كندى را فرماندهء كنديان كرد و به او دستور داد جلودار باشد و مسلم بن عوسجهء اسدى را فرماندهء مذحج و اسد نمود و
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 138
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٣٨