تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 135

مساهمون:

ص١٣٥
را نزد تو نياورم ، چون سخن ميان آنها به درازا كشيد ، مسلم بن عمرو باهلى كه در كوفه يگانه مرد شام و بصره بود از جا برخاست و گفت : مرا با او واگذار تا با وى سخنى گويم ، چون لجبازى او را ديده بود دست هانى را گرفت در گوشه‌اى كه ابن زياد آنها را مىديد با او خلوت كرد و گفت : اى هانى ، تو را به خدا مبادا خود را به كشتن دهى و قوم خود را گرفتار كنى ، اين مرد عموزادهء آنها است ، نه او را بكشند و نه زيان رسانند ، او را به ايشان بسيار و براى تو نه ننگى است و نه كم‌وكاستى ، تو او را به سلطان مىدهى . ( 1 ) گفت : آرى ، به خدا اين كار براى من رسوائى و ننگ است ، من با تن سالم و بازوى نيرومند و ياران بسيار ميهمان خود را نمىدهم و اگر هم تنها و بىياور بودم او را نمىدادم تا قربانى او شوم ؛ ابن زياد سخن او را شنيد و گفت : او را نزد من بياوريد ، او را آوردند ، گفت : به خدا بايد او را بياورى و گرنه كشته مىشوى ، گفت : آنگاه است كه به خدا شمشيرهاى برّنده گرد خانه‌ات فراوان گردد ، و او يقين داشت كه عشيره‌اش از او دفاع مىكنند ؛ گفت : آيا به شمشير برّنده مرا مىترسانى ؟ نزديك منش آريد ، او را پيش او بردند و با عصا به روى او زد و زد تا بينى او را شكست و خون به جامهء او روان شد و گوشت روى او به ريشش آويزان شد و عصا شكست . ( 2 ) طبرى گويد : چون عبيد الله بن زياد به اسماء بن خارجه و محمد بن اشعث دستور داد او را بياورند ، گفتند : او بىخط امان نيايد ، گفت : او را نيازى به امان نيست ، مگر خلافى كرده است ، برويد اگر بىامان نيامد او را امان بدهيد ، آمدند او را دعوت كردند ، به آنها گفت : اگر مرا بگيرد ، مىكشد ، ولى اصرار كردند تا