تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 137

مساهمون:

ص١٣٧
( 1 ) جزرى گويد : هانى دست به قبضهء شمشير يك پاسبانى دراز كرد و كشيد و جلويش را گرفتند ، عبيد الله گفت : تو ياغى هستى و خونت را بر ما مباح كردى . در « ارشاد » است كه گفت : او را بكشيد ، او را كشيدند ، در يكى از اتاقهاى قصر افكندند و در را به رويش قفل كردند و گفت : يك دسته پاسبانى بر او بگماريد و گماشتند . ( 2 ) جزرى گفته : اسماء بن خارجه برخاست و گفت : اى بد پيمان ، او را رها كن ، به ما دستور دادى اين مرد را نزد تو آوريم ، و چون آورديم رويش را خرد كردى و خونش را روان ساختى و مىخواهى او را بكشى ، عبيد الله فرمان داد او را كوفتند و به لكنت زبان افتاد ، سپس او را واگذاردند و نشست ؛ ولى ابن الأشعث گفت : ما رأى امير را مىپسنديم ، سود ما باشد يا زيان ما . به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شد ، با عشيرهء « مذحج » آمد و كاخ را محاصره كرد و فرياد زد : من عمرو بن حجاجم و اينها پهلوانان و بزرگان مذحج ، نافرمانى نكرديم و از جماعت جدا نشديم . ( 3 ) عبيد الله به شريح قاضى كه حضور داشت گفت : برو هانى را ببين و به آنها اعلام كن كه زنده است ؛ شريح نزد هانى رفت و چون چشم هانى به او افتاد گفت : مسلمانان ! به دادم برسيد ، عشيره‌ام هلاك شد ، دينداران كجايند و ياوران كجايند ؟ آيا دشمن و دشمن‌زادهء آنان مرا مىترساند ؟ و جنجال را شنيد و به شريح گفت : گمانم اين فرياد مذحج و پيروان مسلمانان من است و اگر ده تن از آنان وارد شوند مرا نجات مىدهند ، شريح با ديده‌بانى كه ابن زياد همراه او كرده بود بيرون رفت ، و بعدها مىگفت : اگر ديده‌بان ابن زياد همراهم نبود پيغام هانى