تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 136

مساهمون:

ص١٣٦
او را آوردند و عبيد الله خطبهء نماز جمعه مىخواند ، در مسجد نشستند و هانى دو گيسوى خود را آويخته بود ، چون عبيد الله نماز خواند گفت : با هانى ، او دنبالش رفت تا بر او وارد شد و سلام كرد ، عبيد الله گفت : هانى ، نمىدانى كه پدرم به اين شهر آمد و همهء شيعيان را كشت جز پدرت و حجر ، و بر حجر آن رفت كه دانى ولى هميشه از تو قدردانى كرد و به امير كوفه نوشت : خواهش من از تو هانى است ؛ گفت : آرى . گفت : سزاى من اين است كه مردى را در خانه‌ات پنهان كنى تا مرا بكشد ؟ گفت : چنين كارى نكرده‌ام . آن تميمى را كه جاسوس آنها بود حاضر كردند ، چون هانى او را ديد دانست كه به او خبر دادند ، گفت : اى امير ، آنچه به تو رسيده درست هست و من هم همراهىهاى تو را فراموش نمىكنم ، تو و خاندانت در امانيد ، هر جا خواهيد برويد . ( 1 ) مسعودى گويد : هانى به او گفت : پدرت زياد بر من حقّ احسانى دارد و مىخواهم پاداش او را بدهم و براى تو پيشنهاد خوبى دارم ، ابن زياد گفت : چيست ؟ گفت : تو و خاندانت سالم به شام برسيد و هر چه هم داريد با خود ببريد زيرا كسى آمده است كه از تو و يزيد شايسته‌تر است . ( 2 ) طبرى و جزرى گويند : عبيد الله در اينجا سر به زير افكند و غلامش مهران كه بالاى سرش ايستاده بود و عصاى پيكان دارى در دست داشت گفت : واى از اين خوارى كه اين بندهء جولا تو را در محيط فرماندهى تو امان بدهد ، گفت : او را بگير ، عصا را انداخت و دو گيسوهاى هانى را محكم فرو كشيد و رويش را برابر ابن زياد گرفت و چنان به روى او كوفت كه پيكانش پريد و به ديوار نشست و به روى او زد تا بينى و پيشانيش را شكست .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 136 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى