آنها رسيد ، تنها ده كس با او مانده بود و از در كه بيرون شد تنها ماند و متوجه شد ، كسى را نديد كه او را رهنمائى كند يا به خانهاش دعوت كند يا با او فداكارى كند در برابر دشمن و در ميان كوچههاى كوفه سرگردان شد .
( 1 ) در روايت مسعودى : از اسب خود فرود آمد و سرگردان در كوچههاى كوفه مىگشت و نمىدانست كجا مىرود و گذارش به خانههاى تيريهاى از كنده افتاد و رفت تا رسيد در خانهء زنى بنام « طوعه » كه ام ولد اشعث بن قيس بوده و آزادش كرده و به اسيد حضرمى شوهر رفته و فرزندى بنام بلال از او دارد كه با مردم بيرون رفته و مادرش در انتظار او است ، مسلم بن عقيل بر او سلام كرد و جواب داد ، به او گفت : يا امة اللَّه آبى به من بنوشان ، آبش داد و نوشيد و نشست و آن زن ظرف آب را به خانه برد و برگشت و گفت : اى بندهء خدا سيراب نشدى ؟ گفت : چرا ، گفت : برو به خاندانت ، او خاموشى گرفت ، و بازگفت : برو به خانهات ، او خاموش ماند ، بار سوم گفت : سبحان اللَّه اى بندهء خدا برخيز خدايت عافيت دهد و روا نيست در خانهء من بنشينى و من اجازه نمىدهم ؛ برخاست و گفت : يا امة اللَّه ، من در اين شهر ، خانه ندارم و عشيره ندارم ، تو اهل اجر و احسان هستى و من پس از اين شايد به تو پاداش بدهم ، گفت : اى بندهء خدا ، چطور ؟ گفت : من مسلم بن عقيل هستم كه اين مردم به من دروغ گفته و مرا فريب دادند و به خروج واداشتند ، گفت : تو مسلم هستى ؟ گفت : آرى ، گفت : بفرمائيد ، او را وارد اطاقى كرد ، جز آن اطاقى كه خود مىنشست ، براى او فراش آورد و شام آورد و شام نخورد ؛ و طولى نكشيد كه پسرش برگشت ( مل ) و ديد مادرش بسيار ميان اتاق رفت و آمد مىكند و گفت : در آن اتاق كارى دارى ؟ از او پرسيد و او خبرش نداد ،
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٤٠