تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
( 1 ) گويد : اين جمع بر ابن زياد وارد شدند و هانى همراه آنها بود ، چون چشم ابن زياد ( د ) به او افتاد گفت : خائن به پاى خودش آمد ، و چون هانى به ابن زياد كه شريح پهلوى او بود نزديك شد به او رو كرد و گفت : زندگى خواهم برايش ، كشتنم دارد به سر ( 2 ) ( مل ) ابن زياد او را گرامى مىداشت ، هانى گفت : مگر چيست ؟ گفت : اى واى هانى ! اين چه فتنه‌اى است كه در خانهء تو جا گرفته براى يزيد و مسلمانان ؟ مسلم را آورده و در خانهء خود جا دادى و ساز و برگ و مردان جنگى برايش آماده مىكنى به گمان اينكه بر من پوشيده مىماند ، گفت : من نكرده‌ام ، گفت : چرا ، كرده‌اى ؛ و گفتگو ميان آنها دراز شد و ابن زياد آن غلام جاسوس را طلبيد و آمد برابرش ايستاد و به هانى گفت : اين را مىشناسى ؟ گفت : آرى ، و دانست كه او جاسوس و ديده‌بان بر آنها بوده و يك بار وارفت و پس از ساعتى به خود آمد و گفت : از من بشنو و باور كن ، به خدا دروغ به تو نگويم ، نه من او را دعوت كردم و نه از كار او اطلاعى داشتم ، تا ديدم بر در خانه‌ام نشسته و خواهش دارد كه بر من وارد شود ، من از ردّ او شرم داشتم و حمايت او بر من لازم شد ، من او را در خانهء خود ميهمان كردم و جريانى پيش آمد كه شنيدى ، اگر مىخواهى اكنون به تو گرو مىدهم ، وثيقه مىسپارم و مىروم او را بيرون مىكنم و نزد تو برمىگردم ، گفت : نه به خدا ، از من جدا نشوى تا او را نزد من آرى ، گفت : هرگز ميهمانم را به تو نمىدهم او را بكشى ( د ) گفت : به خدا بايد او را بياورى ، جواب گفت : به خدا او را نمىآورم . ( 3 ) در روايت ابن نما است كه گفت : به خدا اگر زير پايم باشد از جا برندارم و او
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 134 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى