آبم دهيد و اگر هم جانم را بگيريد ، مهران بدگمان شد و عبيد اللَّه را وشگون گرفت و او هم از جا جست ، شريك گفت : اى امير ، من مىخواهم به تو وصيت كنم ، گفت : برمىگردم ، و مهران او را بيرون انداخت و گفت : به خدا مىخواست تو را بكشد ، گفت : چگونه ؟ ! با آنكه او را گرامى دارم و در خانهء هانى بودم و پدرم به او احسانها كرده است ( مل ) مهران گفت : همين است كه گفتم .
( 1 ) او برگشت و مسلم از پشت پرده بيرون شد ، شريك گفت : چرا او را نكشتى ؟ گفت : براى دو سبب : 1 - آنكه هانى بد داشت كه در خانهء او كشته شود 2 - حديثى كه مردم از پيغمبر ( ص ) برايم نقل كردهاند كه فرمود : ايمان بند ترور است و مؤمن ترور نكند . گفت : اگر او را كشته بودى ، يك فاسق فاجر كافر مكّارى را كشته بودى .
( 2 ) ابن نما گفته : چون ابن زياد رفت ، مسلم دست به شمشير آمد ، شريك گفت : چه جلوى تو را از اين كار گرفت ؟ مسلم گفت : خواستم بيرون شوم ، زن هانى به من آويخت و گفت : تو را به خدا كه ابن زياد را در خانهء ما مكش و در روى من گريست و من شمشير را انداختم و نشستم ، هانى گفت : واى بر او ، مرا و خودش را كشت و از آنچه گريخت بدان آويخت ( مل ) شريك بعد از سه روز مرد و عبيد اللَّه بر او نماز خواند و چون فهميد كه شريك در توطئهء كشتن او وارد بوده گفت : به خدا هرگز بر مردگان عراق نماز نخوانم و اگر قبر زياد ميان آنها نبود ، مردهء شريك را از گور بيرون مىآوردم .
( 3 ) معقل ، غلام ابن زياد كه با پولى او را به جاسوسى گماشته بود ، پس از مرگ شريك با مسلم بن عوسجه رفت و آمد كرد تا نزد مسلم بن عقيلش برد و از او بيعت
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٣١