تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
محبت خاندان پيغمبر را به من روزى كرده و اين هم سه هزار درهم است و مىخواهم خدمت آن شخص از ايشان كه شنيدم به كوفه آمده و براى پسر دختر پيغمبر بيعت مىستاند برسم و از چند نفر شنيدم تو از اسرار اهل بيت آگاهى ، من نزد تو آمدم كه اين وجه را بستانى و مرا نزد صاحب خود برى تا با او بيعت كنم و اگر خواهى پيش از آنكه او را زيارت كنم ، بيعت نمايم ؛ گفت : من از ديدار تو خرسندم و تو هم به آرزوى خود مىرسى و خدا به تو خاندان پيغمبرش را يارى كند ، من بد دارم كه مردم اين موضوع را از قبل من بدانند ، پيش از آنكه نتيجه گرفته شود از ترس اين سركش و از سطوت او ؛ از او بيعت گرفت و پيمان ستد كه خيرخواه باشد و سر نگهدار و چند روز نزد او رفت و آمد مىكرد تا او را خدمت مسلم بن عقيل برساند . ( 1 )

فصل

پيشتر دانستى عبيد اللَّه بن زياد چون از بصره روانهء كوفه شد ، شريك بن اعور با او بود ، اين شريك از شيعيان متعصّب و با عمّار در جبههء صفّين شركت داشت ( ظ مل ) و سخنان او با معاويه ( ق ) معروف است ، چون از بصره بيرون آمد واماند و گفته‌اند : خود را با همراهانش به واماندگى زد به اميد آنكه عبيد اللَّه با آنها بماند ، حسين پيش از او وارد كوفه شود ولى عبيد اللَّه به واماندگان توجهى نداشت و جلو مىرفت ، چون شريك به كوفه رسيد به هانى بن عروه وارد شد و او