شورشى در ميان آنها نباشد و گرنه مصونيت ندارد و خون و مالش بر ما حلال است و هر كدخدائى در محيط كدخدائيش يكى بريزيد بشورد ، او را تحويل ما ندهد او را بر در خانهاش به دار زنند و حقوق محيط كدخدائى او ساقط شود و به بيشهء شيران روانه شود .
( 1 ) در « فصول المهمه » است كه جمعى از اهل كوفه را بازداشت و همان ساعت كشت ( مل ح ط ) مسلم آمدن عبيد اللَّه و گفتههاى او را شنيد ، از خانهء مختار بيرون آمد و به خانهء هانى بن عروهء مرادى رفت و بر او وارد شد و او را خواست ، هانى نزد او بيرون شد و چون او را ديد خوشش نيامد ، مسلم به او گفت :
من به تو پناهنده شدم و مهمان توام ، هانى گفت : تكليف سختى به من كردى ، اگر در خانهء من نبودى و به من اعتماد نكرده بودى مىخواستم كه از من صرف نظر كنى جز آنكه عهدهاى به گردنم آمده ، بفرمائيد . او را جا داد و شيعه در خانهء هانى نزد او رفت و آمد مىكردند ولى محرمانه و با كمال احتياط و پنهانى از عبيد اللَّه ( قب ) و مردم با او بيعت مىكردند تا شمارهء آنها به بيست و پنجهزار مرد رسيد و تصميم بر خروج نمود و هانى گفت : شتاب مكن ، در اين ميان ابن زياد يكى از غلامان خود را بنام معقل خواست و گفت : اين سه هزار ( مل ) درهم را بگير و از مسلم بن عقيل و يارانش جستجو كن ، با آنها الفت بگير و اين مال را به آنها بده و خود را از آنها وانمود كن و اطلاعات آنها را كسب كن .
( 2 ) آن مرد طبق دستور ، به مسجد آمد و شنيد كه مسلم بن عوسجهء اسدى براى حسين ( ع ) بيعت مىگيرد و او را در نماز ديد و انتظار برد تا از نماز فارغ شد ، نزد او آمد و گفت : اى بندهء خدا ، من مردى شامى هستم و غلام ذى الكلاع بودم ، خدا
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 128
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص١٢٨