تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 130

مساهمون:

ص١٣٠
را به تقويت كار مسلم و راهبرى آن تشويق مىكرد ، ( 1 ) شريك بيمار شد و نزد ( مل ح ) ابن زياد گرامى بود و اميران ديگر هم او را گرامى مىداشتند ، ابن زياد به او خبر داد كه من امشب به عيادت تو مىآيم ، او هم به مسلم گفت : اين فاجر امشب از من عيادت مىكند ، وقتى آمد و نشست او را بكش و به جاى او در كاخ حكومت بنشين و كسى ديگر مانع تو نيست و اگر من بهبود يافتم به بصره مىروم آنجا را به نفع تو اداره مىكنم ، چون شب رسيد ابن زياد به عيادت شريك بن اعور آمد ، به مسلم گفت : اين مرد وقتى نشست از دست تو بدر نرود ، هانى از جا برخاست و گفت : من ميل ندارم كه در خانهء من كشته شود ، اين كار را زشت شمرد ، ابن زياد آمد و نشست ، از شريك پرسيد : حالت چون است ؟ و از كى بيمار شدى ؟ چون بسيار پرسش كرد و كسى بيرون نشد ترسيد كه از دست برود و اين شعر را سرودن گرفت :
چه انتظار برى در سلام بر سلمى * سلام دهش با هر آنكه داده سلامش ز جام مرگ به تعجيل ريز به كامش
( 2 ) دو سه بار آن را گفت ، عبيد اللَّه كه مقصد او را نمىدانست گفت : هذيان مىگويد ؟ هانى گفت : آرى اصلحك اللَّه ، از پسين تا كنون چنين است ؛ او هم برخاست و رفت ( 3 ) و گفته‌اند ( ط ) كه عبيد اللَّه با غلام خود مهران آمده بود و شريك هم به مسلم سفارش كرده بود كه وقتى من گفتم : به من آب دهيد بيرون آى و او را بزن . عبيد اللَّه بر روى بستر شريك نشست و مهران بالاى سرش ايستاد ، شريك گفت : مرا آب دهيد ، جاريه جام آب آورد و ديد مسلم ايستاده است ، برگشت ؛ شريك گفت : مرا آب دهيد ، بار سوم گفت : واى بر شما سوختم