تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 127

مساهمون:

ص١٢٧
خدائى كه جز او معبودى نيست اين زادهء مرجانه است . ( 1 ) مسعودى گويد : و مىدانستند كه پسر مرجانه است او را سنگ باران كردند ولى از دست آنها بدر رفت ( د ) نعمان در را به رويش گشود و وارد شد و آن را به روى مردم بستند و مردم پراكنده شدند . صبح كه شد بانك به صلاة جامعه در دادند و مردم جمع شدند و ميان آنها آمد ، حمد و ثناى خدا كرد و گفت : « اما بعد ، براستى امير المؤمنين مرا والى شهر شما كرده است و مرز و دارائى شما را به من سپرده و دستور داده داد مظلومان را بگيرم و به محرومان ببخشم و به فرمانبران نيكى كنم و به مشكوكان و عاصيان شما سخت‌گيرى كنم ، من دستور او را دربارهء شما پيروى كنم و فرمانش را اجراء كنم و نسبت به نيكان و فرمانبران شما پدرى مهربانم و تازيانه و شمشيرم بر آنكه نافرمانى كند و خلاف دستورم عمل كند حكمفرما است . هر كس از خود بترسد راستى تو را خبردار مىكند نه تهديد » . ( 2 ) در روايت ديگر دنبال گفتارش آمده كه : به اين مرد هاشمى گفتار مرا برسانيد تا از خشم من برحذر باشد . مقصودش از هاشمى ، مسلم بن عقيل بود ؛ از منبر فرود آمد . ( ارشاد ) كدخدايان و نمايندگان مردم را سخت به مؤاخذه گرفت و گفت : نام ضمانت كنندگان و پيروان يزيد را با خوارج و مشكوكين كه در مقام مخالفت و آشوب هستند بنويسيد تا آنها را بياورند و نظر خود را دربارهء آنها اتخاذ كنم ، هر كدام افراد زير سرپرستى خود را صورت ندهد بايد متعهد باشد مخالف و