تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
( 1 )

فصل

چون نامهء يزيد به عبيد اللَّه بن زياد رسيد ، پانصد كس از بصريان را براى همراهى خود انتخاب كرد ، عبد اللَّه بن حارث بن نوفل و شريك بن اعور از شيعيان على ( ع ) در ميان آنها بودند و با مسلم بن عمرو باهلى و حشم و خاندانش وارد كوفه شد ، عمامهء سياهى بر سر داشت و گونه‌هاى خود را بسته بود و چون مردم در انتظار ورود امام حسين ( ع ) بودند ، گمان بردند كه عبيد اللَّه همان حسين ( ع ) است و بر هر جمعى كه مىگذشت بر او سلام مىدادند و مىگفتند : خوش آمدى اى پسر رسول خدا ، و به اندازه‌اى خوش برخوردى به نام حسين ( ع ) با او شد كه او را بد آمد و چون بسيار دنبال او افتادند ، مسلم بن عمرو گفت : عقب برويد اين امير عبيد اللَّه بن زياد است و شبانه با جمع زيادى كه گمان داشتند حسين ( ع ) است تا پشت قصر دار الاماره رفت ( 2 ) و نعمان بن بشير در را به روى او و همراهانش بسته بود و يكى از همراهانش فرياد كرد : در را بگشا ، نعمان به گمانش كه حسين ( ع ) مىخواهد وارد شود گفت : تو را به خدا دور شو ، به خدا من امانت خود را به تو ندهم و نيازى هم به جنگ با تو ندارم و او با وى سخنى نمىگفت ، تا او نزديك شد و نعمان از كنگره سرازير شد و به او گفت : در را باز كن مىخواهم هرگز باز نكنى ، و كسى كه دنبالش بود شنيد و نزد كسانى كه به حساب حسين ( ع ) دنبالش افتاده بودند عقب‌گرد كرد و گفت : اى مردم ، به