تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
بانوئى بنام « ماريه » دختر سعد يا منقذ از تيرهء عبد القيس كه شيعه بود ، انجمنى داشتند و چند روزى منزل او محل اجتماع آنان بود و در آنجا با هم انس مىگرفتند و به ابن زياد خبر رسيد كه حسين ( ع ) به سوى عراق مىآيد و به كارگزار خود در بصره نوشت ديده به آنها بگمارد و راه را ببندد . ( 1 ) گويد : يزيد بن نبيط از تيرهء عبد القيس قصد خروج و نصرت حسين ( ع ) را داشت و او را ده پسر بود ، به آنها گفت : كدام با من همراه مىشويد ؟ دو تن از آنها بنام عبد اللَّه و عبيد اللَّه او را اجابت كردند و در منزل همان بانو به دوستانش گفت : من قصد خروج دارم ، گفتند : ما از گماشتگان ابن زياد بر تو ترسانيم ، گفت : اگر سم شترانم به صحرا رسيد ، تعقيب آنان بر من آسان است . سپس بيرون شد و نيرومند راه بريد تا در مكه به حسين ( ع ) رسيد ، او در « ابطح » به سراپردهء حسين ( ع ) رفت و آن حضرت چون خبر ورود او را شنيده بود براى ديدار او رفته بود . به او گفتند : حسين ( ع ) براى ديدارت بيرون رفته است ، او هم سوى منزل خود برگشت ، آن حضرت در آنجا به انتظارش نشسته بود ، تا چشمش بر او افتاد گفت : « به فضل و رحمت حق بايد خوشدل شوند » [ 1 ] سلام بر آن حضرت كرد و خدمت او نشست و از قصد خود به او خبر داد و آن حضرت دربارهء او دعاى خير كرد و با او به كربلا آمد و جنگيد و خود و دو پسرش شهيد شدند .
هامش
[ 1 ] سورهء يونس ، آيهء 58 .
نفس المهموم ( در كربلا چه گذشت ) ( فارسي ) — صفحة 124 | الشيخ عباس القمي / محمد باقر كمره اى