از منشأ و مصادر حقيقى يعنى از پادشاه جهان به حال عبوديت اشتمال بندگان هرچه زيادتر باز كم است ، دولتخواهان را مال و جان صدقهء سر و فداى راه پادشاهان است ، خداوند پادشاه را حيات جاويد بخشاد و دشمنانش را مخذول و منكوب گرداناد »
پس از آن پادشاه به پيشخدمتباشى امر فرمود تا قوطى حب را از اندرون بياورد و حكيمباشى را پيش خواسته به او امر نمود كه از اين حبوب از صدراعظم گرفته تا ساير طبقات همگى را يكانيكان در مرتبهء خويش ببلعان ، بعد از بلعيدن حب شربتى آوردند سپس استراحتى شد . در اثناى استراحت پادشاه بر روى همه مىنگريست تا تأثير دوا را ملاحظه كند . اولا همه ترشروى و متفكر ماندند چون چينهاى جبين اندكى بگشود ، پادشاه از دره و تپه پارهء سئوالات كرد و آنان را بفراخور حال و عقل خود دست و پاى جواب دادن نمودند . آنگاه آهستهآهسته دوا بتأثير آغازيد . معير الممالك كه مردى گنده و ستبر بود پىدرپى بسئوالات تنها جواب « بلى ، بلى ، قربانت شوم » مىگفت ، همانا اخلاطش مجتمع و مزاجش مستعد بود ، بيش از همه متأثر گرديد مزاجش برهم خورد ، همگان ديده بر او دوختند . اين معنى به برهم خوردگى مزاجش افزوده بر خود پيچيدن گرفت . مستوفى الممالك بلند قد بود و ناتوان و زرد روى ، بعد از آن او بنا كرد به عرق ريختن و نگاه نيازآميز كردن كه : دست من و دامنت اى پادشاه ، تنگدلم زحمت جانم مخواه ، خلاصه دوا در مزاج هريك نوعى تأثير كرد و هريك بطورى مسخره شدند بجز صدراعظم پير كوتاهقد و زمخت طبيعت كه از دستپاچگى ديگران شادان در زير لب به همه مىخنديد و به همه مضمون مىگفت . چون پادشاه خاصيت آن دوا را برأى العين بديد ، مجلس را فسخ نمود و به احمق فرمود تا در اين باب چيزى مفصل بنويسد و خود به اندرون رفت ، حكيمباشى حيلهساز را فرصتى براى شكست كار حكيم فرنگى بدست افتاده ، در سر آن دوا آنقدر تفصيلات واهى داد كه پادشاه بىتجربه و آزمايش از سر استعمال آن درگذشت و نسخهء آن را بطاق نسيان نهاد . حكيم در اظهار شادى درونى بىاختيار مرا بديد و از واقعه مطلع گردانيد كه :
« حاجى ما كار خود را ديديم اين مرد كافر خيال مىكرد كه ما بىدستوپا و ريش گاويم ، من به او حالى خواهم كرد كه ما ايرانيان چه جانوران نادرستيم ، فرنگى سگ كيست كه دوا به شاه ايران بدهد ، نى ، نى ، اينگونه مباهات مرا مىشايد كه اطب طبيبانم . اختراعات فرنگيك را كجا مىبرند ؟ پدران ما مردمانى بودند و ما پسران پدرانيم ، از همان پل كه آنها گذشتهاند ما نيز مىگذريم ، دوائى كه بگذشتگان ما شفاء مىداد به ما هم مىدهد ، مگذر از حكمت لقمان و بو على سينا ، تا احمق زنده است ، قانون و قانونچه او را بسنده است ، پس مرا اذن داد تا در باب قلع و قمع حكيم فرنگى و استقرار و اعتبار خود تدبيرى جديد انديشم . »
اين بود مطالبى به نقل از كتاب حاجىبابا اصفهانى و اينك لازم است مختصرا به
دارو مسئله پزشكى قرن ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: سيد جلال مصطفوى كاشانى
ص٢٦٢