مستعمل و اتصال آن به راديو ، در ساعت پخش اخبار 9 شب ، از اتاق ديگر ، به جاى گوينده راديو اخبارى ساختگى پخش كرديم . پدر از اتفاقات و اخبارى كه نقل كرده بوديم سخت به تعجب افتاد و خلاصه ، اين موضوع بحث شبانه ما شد تا اينكه سرانجام ، خودمان را لو داديم . پدر به جاى عصبى شدن آنقدر خنديد كه اشكش سرازير شد .
هميشه مىگفت غم و اندوه به دل راه ندهيد . اگر مىخواهيد سلامت باشيد شوخى و خنده كنيد . هرچند خود بذلهگو و لطيفهپرداز نبود ولى از شنيدن مطالب بامزه لذت مىبرد .
از خاطرات بستگان
داستان كفگير به ته ديگ
* - سربهسر گذاشتن مادر و پدرم هم در نوع خود بامزه و جالب بود . اكثرا پدر در صحبتهاى روزانه و براى تأكيد بر تأثير شيوه ويژه و ابتكارى معالجات خود مثالهائى مىزد كه مثلا فلان آدم سرشناس و ثروتمند براى درمان بيمارىاش به چند كشور اروپائى رفته و تحت معالجات قرار گرفته ولى نتيجهاى به دست نياورده و حتى با حالى نزار و صرف هزينه گزاف و از دست دادن دارائىاش سرانجام به نزد من آمده و با چند داروى ساده او را درمان نمودم . مادرم مىخنديد و مىگفت : « نمىدانم چرا وقتى اينها كفگيرشان به ته ديگ مىخورد پيش شما مىآيند ! ؟ »
پدر مىگفت : قاعده كلى بايد همين باشد . وقتى انسان بتواند ، از امكانات گسترده استفاده مىكند و دل به ظواهر مىبندد وقتى هم نداشته باشد به نان و پنيرى مىسازد و آنگاه است كه خدا را هم بيشتر ياد مىكند .
از خاطرات بستگان
فرشتهاى در بستر مرگ
* - روزهاى تابستان را به تنهائى در تهران مىگذرانيد . ناهار او را مختصرى نان و پنير