مىكرد . براى او شب و روز و تعطيل و غير تعطيل عملا معنائى نداشت ، ولى در همان ساعاتى هم كه در كنار خانواده به سر مىبرد سعى مىكرد ، با شوخى و سربهسر گذاشتن ، ما را شاد كند . چون معتقد بود خنده و شوخى انسان را سرزنده و سلامت نگه مىدارد .
هيچگاه از شيطنتهاى ما ناراحت نمىشد ، بلكه شديدا به خنده مىافتاد .
به ياد دارم تابستانها به عنوان استفاده از ييلاق به باغى كه در ابتداى جاده گلابدره شميران داشتيم نقل مكان مىكرديم و سه ماه تابستان را در آنجا به سر مىبرديم . البته پدر هر روز صبح زود به شهر مىآمد و ديرگاه بازمىگشت .
در نزديك منزل ما ، يكى از بستگان مرحوم آيت ا . . . العظمى شهرستانى ، سكونت داشتند و حضرت آيت ا . . . و خانواده ايشان تابستانها براى بهرهمندى از هواى خوش شميران از عراق به منزل ايشان تشريف مىآوردند . تمام اعضاى خانواده و همراهان معظمله از بيماران پدر بودند و معمولا فارسى را با لهجه عربى تكلّم مىكردند .
شبى ما بچهها برنامه شيطنتآميزى تنظيم كرديم و نمايشنامهاى را به مرحله اجرا درآورديم . پس از بازگشت شبانه پدر از مطب و استراحتى كوتاه ، او طبق معمول پشت ميز مشغول مطالعه گرديد . اطلاع داديم كه يك خانم عرب ، كه فارسى نمىداند ، معرفى شده است تا مورد معاينه و درمان قرار گيرد . برادرم كه از هنر تقليد بهرهمند بود چادرى مشكى به سر كشيد و با صورت پوشيده ، او را به نزد پدر راهنما شديم .
چون ظاهرا بيمار ما نبايد فارسى مىدانست و همراهى هم نداشت و پدر هم با تكلّم عربى آشنا نبود ، بنابراين ، در حد امكان ، با لغات و اصطلاحات معمول پرسشهائى از او مىكرد . مثلا براى معاينه نبض مىگفت « نبضك » ، براى رؤيت زبان « لسانك » براى چشم « عينك » براى گوش « سمعك » براى شكم « بطنك » و غيره . . . برادرم به علت ناآشنائى به برخى از اين لغات ساكت نشسته و عكسالعملى از خود نشان نمىداد . ناگزير پدرم ، خواهرم را كه دانشجوى ادبيات بود صدا زد تا به ترجمه پردازد . او هم با آگاهى از موضوع نمايشنامهء در دست اجراء به خنده افتاده بود . پدر سرزنشاش كرد كه ادب را رعايت كند و به جاى خنده به ترجمه بپردازد . خلاصه اين نمايش مدتى به درازا كشيد و
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: عبد الله احمديه
ص٣٠٤