رنده بر روى ميز بااطلاع شود . او اظهار بىاطلاعى كرد . خلاصه كلّى بحث در اتاق درگرفت و همگى با تعجب بسيار موضوع را مسكوت گذاشتيم تا بار ديگر سرشام بحث رنده زنگزده پيش كشيده شد . پدر تازه از مطالعه و عالم درونى خود بيرون آمده بود و تعريف كرد كه امروز منزل تيمسار . . . به عيادت رفته بودم . دستور دادم يك ليوان آبهويج بگيرند و براى بيمار بياورند . در فاصله زمانى كوتاهى دو ليوان پر از آبهويج يكى براى بيمار و يكى هم براى من تهيه كردند . تعجب كردم كه چطور به اين سرعت آبهويج را تهيه نمودهاند . آنها رندهاى آوردند و منهم آن را به امانت گرفتم تا مشابهاش را تهيه نمائيم . حال خدا بيامرز مادر ، به عنوان يك كدبانوى باسليقه و مدبّر ، معلوم بود چگونه بايد باشد ! رندههاى ريز و درشت موجود در خانه را روى ميز ريخت و گفت « فقط نمىدانم مردم پشت سرم چه خواهند گفت ! ؟ » همه غرق خنده شديم و مسئله با صلح و صفا پايان يافت .
از خاطرات بستگان
داستان راديوى قلابى
* - استاد هرچند به علت كثرت مشغله و صرف وقت براى مطالعات فرصتى جهت حضور در گردهمائىهاى خانوادگى نداشت ، ولى با وجود اين همان چند ساعتى را هم كه به اتفاق ما مىگذراند ، آنقدر مهربان و صميمى و خودمانى با همسر و فرزندانش بود كه هيچگاه نمىتوانيم محبتهاى پدرانه و گذشتهاى بزرگوارانهاش را فراموش كنيم . حتى اين اجازه را مىداد كه با او شوخى كنيم و سربهسرش بگذاريم . از شيطنتهاى ما لذت مىبرد و اين درست خلاف رفتار بستگان دور و نزديكمان بود كه برخى برخوردار از امتيازات اشرافيت بودند . . . حتى به ياد دارم ، يكى از بستگان نزديك مرحومه مادرمان كه مقام وزارت و . . . داشت هيچگاه با فرزندانش صرف ناهار و شام نمىكرد ! و يا پسردائىهاى ما مزه زندگى طبيعى خانوادگى را هيچوقت نچشيدند !
خاطرهاى از شيطنتهاى خود با پدر داريم : روزى با استفاده از يك سمعك برقى