رؤياى كاسهء ماست
خانواده مرحوم مورخ الدوله سپهر با ما دوستى داشتند . مورخ الدوله مردى دانشمند و اهل كتاب بود و بسيار مورد احترام . خانوادهء سپهر تابستانها در نزديكى منزل ييلاقى ما ساكن بودند و در حال و هواى شميران آن روزها اكثرا به ما سر مىزدند . مخصوصا روانشاد مادر مورخ الدوله سپهر كه خانمى خوشبيان و دوستداشتنى بود اغلب غروبها به منزل ما مىآمد و با مادر ، از اين در و آن در و از خاطرات خوش و ناخوش ، سخنها مىگفت . خانوادگى ، به پدر ايمان و عقيده ويژهاى داشتند . روزى بحث دربارهء تشخيص ، درمان ، رفتار و كردار پزشك با بيمار و آنچه سبب پيوند و ايمان بيمار به طبيبش مىشود درگرفت . خانم سپهر داستانى را بازگو كرد كه تكرارش بىمناسبت نيست .
داستان چنين بود :
« دختر خانمى از بستگان ، به بيمارى حصبه دچار شد . تشخيص نادرست بود و در نتيجه درمان بىاثر . روز به روز حالش بدتر مىشد و نااميدى اطرافيان بيشتر . دخترك در حالى كه با مرگ درگير بود چشم بر هم نهاد و از حال رفت . سپيدهدم ناگهان با حالى نزار و گريان چشم گشود و گفت :
ديشب مردى آرام با سيمائى روحانى را به خواب ديدم . ظرف ماستى به دستم داد و من ناگاه از شادى فرياد زدم و از خواب پريدم .
همه گفتند ديگر هذيان مىگويد و كارش تمام است . من كه به ديدن بيمار رفته بودم و اين حالت او را ديدم گفتم : چرا براى اين بيمار از وجود دكتر عبد ا . . . خان استفاده نكرديد و چرا حالا دنبال او نمىرويد ؟ البته همه در نهايت نااميدى پذيرفتند .