بود وقتى را نيز صرف گفتگو مىكرديم . از استاد پرسيدم « شما كه طب جديد خواندهايد چرا با روش قديم و با بهكارگيرى گياهان بيماران را درمان مىكنيد ؟ » پاسخ داد : « آيا مىشود بيش از پنجاه هزار سال طب را به دور ريخت و فقط به روشى كه پيشينهاى حدود صد تا صد و بيست سال دارد چسبيد ! ؟ » .
او معتقد بود پزشكى امروز زائيده طب قديم است و بايد بر روى هر دوى آنها بررسى علمى شود تا بيمار نتيجه خوب بگيرد . از استاد پرسيدم « آيا كتابى كه حاصل كوششهاى شما باشد به رشته تحرير درآوردهايد ؟ پاسخ داد : « آرى كتابى به نام « راز درمان » و كتاب ديگرى تحت عنوان « درمان رماتيسم ، نقرس و سياتيك » نوشتهام و همچنين دو سخنرانى علمى در جلسات كنفرانسهاى پزشكى بيمارستان شوروى برگزار نمودهام . »
از آن روزها ، زمان درازى مىگذرد و تأسفى همواره با من همراه است كه ناگزير به بازگو كردن آن مىباشم . همانطور كه اشاره كردم داروهاى پدر همسرم را خودم آماده و به او مىخوراندم . متأسفانه با پايان يافتن دوران مرخصى و ضرورت بازگشت به محل خدمت مرا از ادامهء اين امر ناموفق ساخت . از طرفى به سفارش ديگران كه ترجيح مىدادند بيمار به خارج از كشور اعزام شود با كمال تأسف روند معالجه نزد دكتر احمديه نيمه تمام ماند و بيمار در همان سال 36 به شهر مونيخ منتقل و به مدت يك ماه در بيمارستان ويژه اعصاب و مغز بسترى گرديد . در آنجا تشخيص داده شد كه سلولهاى مغز دچار
Atrophy
گرديده و درمان ناممكن مىباشد . بيمار را به ايران بازگردانديم و در سال 39 به علت همان بيمارى در سن 54 سالگى عمرش به سررسيد .
چون از زبان آن استاد فقيد نام دو اثر منتشر شدهاش را شنيده بودم حدود ده سال قبل بر آن شدم كه كتابها را به دست آورم . در اين دو اثر گرانقدر بيمار قبل از هر چيز تحت تأثير برخورد مهربانانه پزشك قرار مىگيرد . با صبر بسيار به سخنان بيماران گوش فرا مىداد ، تا هرچه و از هركس كه مىخواهند درددل كنند و درون خود را خالى سازند . از آنها مىخواست تا شرح بيمارى و سرگذشت و سوابق بيمارى خانوادگىشان را خود به گونهاى كه مىخواهند و مىتوانند بنويسند و تحويل استاد دهند تا تحت بررسى و