دلواپسى پدرى نسبت به فرزند را داشت . بلافاصله برادرم مأمور شد به عطارى ته كوچهء باغ بزرگ ، نزديك منزل پدريم در حوالى خيابان عين الدوله ، برود و يك جعبه پماد اكتيول بخرد . دكتر خود پماد را روى شكم ، سينه و پشت من ماليد و با ملافهاى آن را پوشانيد و دستور داد هر روز دو تا سه بار آب ترب را بگيرند و قبل از نوشيدن ، آن را از صافى بگذرانند و خاكشير هم به مقدار كم به من بدهند . سپس مطمئنم ساخت كه با باز يافتن سلامتىام از فردا كمكم به من غذاى مقوى خواهند داد . بايد بگويم كه طبق مشاوره و نظر پزشكان معالج مدت پنج ماه فقط از طريق تزريق تغذيه مىشدم و فقط كمى مايعات آن هم آب سبزى صافشده بدمزه و تلخ به من ارزانى شده بود كه با نفرت آن را مىنوشيدم . در نيمههاى همان شب درد شديدى در معده احساس كردم و خروج مقدار زيادى چرك از جراحات آغاز شد . فرداى آن روز همه درمان مرا معجزهاى پنداشتند . در واقع ، دمل داخل فم المعده بود كه پزشكان معالج آن را در نقاط ديگر بدن رديابى مىكردند . با باز شدن دمل و دفع چرك ديگر هيچ ناراحتى جز نياز به تقويت بدنى كه تبديل به پوست و استخوان شده بود نداشتم . بايد اقرار كنم اگر مرحوم دكتر عبد إله خان احمديه فقط يك روز ديرتر به بالين من آمده بود امروز در حضورتان نبودم .
خاطره ديگر ديدار مجددم با استاد بود . پس از شش ماه بسترى بودن ، مدتها نياز بود تا امكان حركت برايم فراهم آيد . به توصيه والدينم اولين بارى كه توانستم از خانه خارج شوم جهت اداى حقشناسى و تشكر به ديدار مرحوم دكتر احمديه رفتم . مطب او در آن زمان در خيابان چراغ برق نبش پامنار قرار داشت كه بيشتر به يك خانه شبيه بود تا به يك مطب . كاسهاى روى ميز در بيرون اتاق معاينه و دفتر گذاشته شده بود . هركسى حق ويزيت را به صلاحديد خود در آن كاسه مىگذاشت و اگر دكتر به اشخاص بىبضاعت حوالهاى مىداد وجه آن از همان كاسه برداشته مىشد . نمىدانم آخر هر روز اين كاسه بدهكار مىشد يا بستانكار ؟
سالها بعد با پسر او ، سيروس ، در دبيرستان ايرانشهر و سپس دبيرستان البرز دوست و همكلاس شدم و بدينترتيب با خانواده استاد بيشتر آشنا گشتم و اين دوستى را همواره
راز درمان ( رساله اى در پزشكى سنتى و گياه درمانى ) ( فارسى ) — صفحة 288
مساهمون: عبد الله احمديه
ص٢٨٨