بيش از حدش حتّى در جايى كه افراد متعيّن براى صرف شام آمده بودند تذكر داد حالا زود است و تا زمانى كه مشتريان ميزهاى اطراف دستور شام ندادند و دست به غذا نبردند در انتظار مانديم !
از خاطرات بستگان
با تمام وجود در خدمت بيمار
* به ياد دارم ، مقارن جنگ بينالملل دوم ، تازه ايستگاه راديو تهران افتتاح شده بود .
پدرم يك دستگاه راديوى بلاپونكت براى ما خريده بود . البته آن موقع استفاده از راديو نياز به جواز و پروانه مخصوص داشت . چنين پديدهاى در آن ايام در خانه خيلى جالب بود . هنگامى كه قواى متفقين به ايران حمله كردند شهريورماه سال 1320 بود و ما در باغ ييلاقى شميران زندگى مىكرديم . شبها تمام همسايهها به خانهمان جمع مىشدند تا از تنها راديوى موجود در محله ، اخبار جنگ و بخصوص اخبار راديو برلين را بشنوند . ما نگران پدر بوديم . او نسبت به اوضاع غير عادى شهر بىملاحظه بود . تمام همتش صرف سركشى و درمان بيماران بىپناه مىشد . تيفوس و تب مالت در شهر شيوع يافته و به خصوص در اماكن و محلات فقيرنشين بيداد مىكرد . او ديرگاه از شهر به شميران مىآمد .
عادت به پيادهروى داشت . تازه پس از رسيدن به تجريش ، از ميدان تجريش تا ابتداى جاده گلابدره را پياده مىپيمود . با وجود آنكه سراسر روز را صرف بيماران خود در مطب و يا عيادت بيماران دردمند در كاروانسراهاى مأمن فقرا نموده بود با رويى خوش و گشاده به ميان ما مىآمد و از حال يكيك ما جويا مىشد . بعد بيماران شبانگاهى ، كه پس از استماع اخبار راديو در انتظار معاينه نشسته بودند ، را ويزيت مىكرد . پس از صرف شام مختصر ، كه اكثرا ميوهجات و مواد غير پختنى بود ، از اخبار جنگ جويا مىشد . مستخدم خانه كه سرى پرشور داشت و به اقتضاى زمان با سياست سروكار پيدا كرده بود با آب و تاب خبرهاى جنگ را بازگو مىكرد . البته با گرايشى كه به آلمان داشت اخبارش همواره به سود طرف نازى و محور بود . بعد نوبت كتاب و مطالعه يادداشتهاى بيماران مىشد و