* [ و تنكيب ] كه دست به منكب [ است ] - يعنى آنكه وحشى ساعد « 5 » رو « 6 » به فوق باشد - نبض را در عرض و شهوق زياده مىكند و از طول مىكاهد ؛ خصوص در مهازيل « 7 » .
و ظاهر است [ كه ] هرگاه دست واژگون شود ، لامحاله كف او به سوى اسفل منحط گردد ، و هر جسم كه به جهتى منحنى مىشود ، پس اجزاى او كه در اين جهتاند متكاثف « 8 » مىگردند و اجزاى او كه در جهت مقابل آن هستند متمدّد « 9 » مىشوند . و از اينجاست كه جسم ليّن ممتلى به چيزى رقيق « 10 » ، هرگاه در قطرى به غير انفصال نقصان مىپذيرد در قطرين ديگر زياده مىشود . پس ، به اين جهت ، عروق دست منكب در طول مىكاهند و در قطرين آخرين ازدياد مىپذيرند .
و تخصيص مهازيل براى آن است كه در ايشان نقصان و ازدياد اظهر مىباشد ، به باعث « 11 » عدم اختفاى عروق آنها در لحم كه [ آن ] مانع از زيادتى عرض و اشراف است .
* و دست مستلقى - يعنى آنكه انسى ساعد رو « 12 » به فوق باشد - در اشراف و طول زياده مىكند و در عرض نقصان مىآورد . « 13 »
هامش
( 5 ) . در طب ، ساعد را به دو قسمت انسى و وحشى تقسيم كردهاند . قسمت داخلى ساعد را كه به كف دست منتهى مىشود انسى و قسمت مخالف آن را وحشى گويند .
( 6 ) . ( در نسخه ) : او
( 7 ) . مهازيل : اشخاص لاغراندام را گويند .
( 8 ) . متكاثف : فشرده و متراكم .
( 9 ) . متمدّد : كشيده .
( 10 ) . مصداق بارز جسم لين ممتلى به چيزى رقيق در اين كتاب رگ است كه حاوى خون است .
( 11 ) . به باعث : امروزه به سبب گفته مىشود .
( 12 ) . ( در نسخه ) : او .
( 13 ) . حكيم اعظم خان در بيان جنس اول مىنويسد : « و ضيّق آن است كه ضد عريض بود و سببش قلّت رطوبت است . و گاهى ضيّق حادث مىشود به سبب تمدّد عرق در طول ؛ چنانچه در تشنّج » . سزا بود استلقاى دست را نيز بدان مىافزود .