تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 328

مساهمون:

ص٣٢٨
امعاء است ، مانند مغز فلوس و تمر هندى و شيرخشت ( تحفهء حكيم مومن ) .

ممتلى

پر . آگنده . پر . لبالب . آگنده . انباشته .

منافذ

ج منفذ . ج منفذ . سوراخها و راهها و معبرها و جايهاى روان شدن و جارى گشتن باد و آب و جز آن . خلل و فرج .

منافع

ج منفعت . سودها و فايده‌ها .

منبت

رويانيده‌شده .

منتظم

راست و درست‌شونده .

منتهك

زشت‌كننده و آلوده‌نماينده ناموس كسى را . هتك‌كننده حرمت .

منثور

متفرق و پراكنده . پراكنده و پاشيده‌شده . افشانده‌شده و متفرق . برافشانده . برفشانده . نثاركرده . كشيده‌شونده . كشيده‌شده و جذب‌شونده .

منحل

گشاده‌شونده . گره‌گشاده .

منخفض

به نشيب افتاده و پست‌شونده .

منذر

بيم‌كننده . ترساننده .

منشار

اره .

منشارى

اره‌اىشكل و مانند اره و دندانه‌دار . چون اره . اره‌اى . نبض منشارى : قسمى زدن رگ . قسمى از نبض كه سريع متواتر مختلف الاجزاء است در عظم و انبساط و صلابت و لين و ارتفاع و انخفاض . بويانندهء نشوق كه دارويى است در بينى كردنى و در بينىكننده آن را . آنكه دارو در بينى مىنهد .

منصرف

برگردنده .

منضم

پيوسته‌شونده و آميخته‌شونده و فراهم‌آينده به چيزى . نشاطدهنده . برخيزاننده . افزاينده .

منكب

بازو و كتف ، كتف و دوش . مجمع استخوان بازو و كتف . گواره‌شونده . زودگوار . گواريده . طعام هضم شده و به تحليل‌رفته و طعام گواراشده . ج مهزول . هزال . لاغرى . مهزول لاغر . شخصى دچار به هزال و لاغرى . نزار . نحيف .

مهيئ

راست و نيكوكننده كار . وارث گردانيده‌شده .

ميل

كج گرديدن در خلقت .

نافذ

درگذرنده . نفوذكننده . درگذرنده . فرورونده . نفوذكننده .