صورت برگردانيدن و بدتر كردن .
نعت فاعلى از تسخين . گرمكننده . گرمكن .
تسخينكننده . داروى گرم . هر چيز كه حرارت بدن را زياد كند . در مقابل مبرّد . هر چيز كه جايى را گرم كند .
مسخّن : نعت مفعولى از تسخين . گرمكرده .
گرمشده . رجوع به تسخين شود . آنچه بر آتش گرم كرده باشند . ماء مسخن آب گرم .
ديگ آب گرمكن كه به « تور » ماند . كترى ( كتلى ) و ظرفى شبيه به آفتابه كه در آن آب گرم كنند . ج مساخن .
مسدد
نعت فاعلى از تسديد . راستكنندهء نيزه و در طول نهنده . موفقكننده و ارشادكننده كسى را به گفتار و كردار سداد و صواب كه سد كند .
سدهآرنده . بندنده . هر خلط كثيف كه در هر تنگناى درونى تن راه بر ساير اخلاط ببندد .
در قديم . دواى خشكى است كه بسبب كثافت و يبوست آن يا به علت پوشاندن منافذ ، ايجاد سدد كند .
مسطور
نبشته . مكتوب . نوشتهشده . مرقوم .
مسطوره
نمونه .
مسكه
به فارسى زبد است . چربى كه از ماست گيرند . زبد . مسگه . كرهء روغنى باشد كه از سر دوغى گيرند خواه از گاو و خواه از گوسفند .
روغن تازه و كره و چربى كه از دوغ گيرند .
روغن از ماست گرفتهء ناگداخته . بثنهء .
خلاص . زغبد . زقوم . سمن . سنوت . صحك .
ضاحك . ضبيبه . طرم . نيمشك .
مسل
روان شدن آب و مانند آن .
مسلى
نام دردى است كه صاحبش چنان پندارد كه كسى سوزن كلان در بدنش مىخلاند . المى است كه گوئى جوالدوز اندر آن موضع مىزنند . دردى است كه صاحب آن پندارد كه جوالدوزى در عضو دردناك فرو مىبرند . جوال دوزگر .
مشتبه
مشكل و نامعلوم . درهم . مبهم . مشكوك .
پوشيده . در اشتباه . نامعلوم .
مشرف
بلند . جبل مشرف : كوه بلند و نمايان .
مصون
محفوظنگاهداشته .
مطاوع
فرمانبردارى كننده . فرمانبردار و مطيع .
مطاوعت
فرمانبردارى كردن . كسى را فرمان بردن .
مطبقه
تب دايم كه در شبانهروز پيوسته باشد و خنك نگردد . حمى مطبقه : تب درگيرندهء تمام اندام و تب كه شبانروز خنك نگردد . تب دائم كه شبانهروز قطع نگردد . تب كه نبرد و دموى است و چشم و گوش و صورت سرخ باشد و با آن قلق و اضطراب بود . تب پيوسته و مدام مقابل نوبه . گويا امروز تيفوئيد را به اين نام مىخوانند .
مطرقى
چون مطرق . منسوب به مطرق . در طب .
قسمى از نبض .
مطلب
ج مطالب . بازجست . مقصد . مسئله از علم .