تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 326

مساهمون:

ص٣٢٦
صورت برگردانيدن و بدتر كردن . نعت فاعلى از تسخين . گرم‌كننده . گرم‌كن . تسخين‌كننده . داروى گرم . هر چيز كه حرارت بدن را زياد كند . در مقابل مبرّد . هر چيز كه جايى را گرم كند . مسخّن : نعت مفعولى از تسخين . گرم‌كرده . گرم‌شده . رجوع به تسخين شود . آنچه بر آتش گرم كرده باشند . ماء مسخن آب گرم . ديگ آب گرم‌كن كه به « تور » ماند . كترى ( كتلى ) و ظرفى شبيه به آفتابه كه در آن آب گرم كنند . ج مساخن .

مسدد

نعت فاعلى از تسديد . راست‌كنندهء نيزه و در طول نهنده . موفق‌كننده و ارشادكننده كسى را به گفتار و كردار سداد و صواب كه سد كند . سده‌آرنده . بندنده . هر خلط كثيف كه در هر تنگناى درونى تن راه بر ساير اخلاط ببندد . در قديم . دواى خشكى است كه بسبب كثافت و يبوست آن يا به علت پوشاندن منافذ ، ايجاد سدد كند .

مسطور

نبشته . مكتوب . نوشته‌شده . مرقوم .

مسطوره

نمونه .

مسكه

به فارسى زبد است . چربى كه از ماست گيرند . زبد . مسگه . كرهء روغنى باشد كه از سر دوغى گيرند خواه از گاو و خواه از گوسفند . روغن تازه و كره و چربى كه از دوغ گيرند . روغن از ماست گرفتهء ناگداخته . بثنهء . خلاص . زغبد . زقوم . سمن . سنوت . صحك . ضاحك . ضبيبه . طرم . نيمشك .

مسل

روان شدن آب و مانند آن .

مسلى

نام دردى است كه صاحبش چنان پندارد كه كسى سوزن كلان در بدنش مىخلاند . المى است كه گوئى جوالدوز اندر آن موضع مىزنند . دردى است كه صاحب آن پندارد كه جوالدوزى در عضو دردناك فرو مىبرند . جوال دوزگر .

مشتبه

مشكل و نامعلوم . درهم . مبهم . مشكوك . پوشيده . در اشتباه . نامعلوم .

مشرف

بلند . جبل مشرف : كوه بلند و نمايان .

مصون

محفوظنگاهداشته .

مطاوع

فرمانبردارى كننده . فرمانبردار و مطيع .

مطاوعت

فرمانبردارى كردن . كسى را فرمان بردن .

مطبقه

تب دايم كه در شبانه‌روز پيوسته باشد و خنك نگردد . حمى مطبقه : تب درگيرندهء تمام اندام و تب كه شبانروز خنك نگردد . تب دائم كه شبانه‌روز قطع نگردد . تب كه نبرد و دموى است و چشم و گوش و صورت سرخ باشد و با آن قلق و اضطراب بود . تب پيوسته و مدام مقابل نوبه . گويا امروز تيفوئيد را به اين نام مىخوانند .

مطرقى

چون مطرق . منسوب به مطرق . در طب . قسمى از نبض .

مطلب

ج مطالب . بازجست . مقصد . مسئله از علم .