زرده . سودا ، كه خلطى است از اخلاط بدن ، بسبب اينكه سختترين اخلاط است . ج ، مرار . ( مرهء الحمراء ) يكى از اخلاط اربعه . گش سرخ . ( مرهء السوداء ) يكى از اخلاط اربعهء قدماست . گش سياه . ( مرهء الصفر ) ؛ يكى از اخلاط اربعهء قدماست . گش زرد .
مرور
گذشتن و رفتن . بگذشتن .
مزيل
دوركننده از جاى . دوركنندهء آثار چيزى .
ناسخ . برنده . زايلكننده و برطرفكنندهء اثر چيزى . الفاقهء مزيل الطاقهء ؛ درويشى ناتوان كنندهء توانائى است . گلاب مزيل الصداع گلاب برطرفكنندهء دردسر . برطرفكنندهء اثر رنگ . زائلكنندهء رنگ .
مساعدت
يارى كردن .
مسام
مسام الجسد سوراخهاى بن هر موى .
سوراخهاى بن موى . سوراخها و منافذ بدن چون رستنگاههاى موى و آن را مىتوان جمع سم دانست بهمعناى سوراخ چون محاسن و حسن و يا واحد آن را مسمّ فرض كرد چنان كه واحد عوائد را عائدهء گفتهاند .
مستحصف
نعت فاعلى از مصدر استحصاف . استوار و سخت و مستحكم . فرج تنگ و خشك .
مستحق
نعت فاعلى از استحقاق . سزاوارشونده .
مستحم
اسم مكان از استحمام . جاى غسل كردن .
مستحيل
محال و ناممكن . ناشدنى . ممتنع . باورنكردنى .
از حالى به حالى گردنده . متغير و مبدل و برگشته و تغييريافته . دگرگون و از حال خود برگشته .
نعت فاعلى از استرخاء . سست و فروهشته .
كرخ . كرخت . لمس . لس . سستاندام .
چنان كه زبان مسترخى دراز گردد و از دهان بيرون آيد يا تشنج كند و يا آماسى اندر وى پديد آيد . آن را كه ملازه مسترخى شود و فرود آويزد . آويزان و معلق . ژوليده .
مستعد
نعت فاعلى از استعداد ، مهيا و آمادهشده به كارى .
مستفاد
نعت مفعولى از استفاده . فايدهگرفتهشده و آنچه به طريق فايده حاصل شده باشد .
مستلقى
نعت فاعلى از استلقاء . خفته بر قفا . بر قفا خوابنده يعنى پشت به بستر كرده دست و پا درازكننده . بر پشت خفته .
استنشاقكننده . آب و جز آن در بينىكننده .
استشمامكنندهء هوا .
مستوفى
نعت مفعولى از استيفاء . حق كه بهطور كامل گرفته شده باشد . كامل . جامع . مفصل .
مستولى
مستول . نعت فاعلى از استيلاء . به غايت و هدف رسنده . چيزى را بهدستآورنده . و رجوع به استيلاء شود . آنكه بر چيزى كاملا تسلط يابد . بر كسى دستيابنده و غلبه كننده . چيرهشونده و غالبشونده بر كسى .
دستيافته . غالب . مسلط . چيره . زبردست گشته .