و جمع گردد . انجمن و محل ملاقات .
مجرى . جاى روان شدن و جاى جارى شدن .
محل جريان و محل روان شدن . و رجوع به مجرى شود . ( مجراى بول ) : راهى كه كميز از آن از آبدان بيرون مىآيد .
خشككننده . خشكاننده و هر چيز كه بخشكاند . ( اصطلاح پزشكى ) دوايى كه رطوبات را از بين مىبرد . ( از كتاب دوم قانون ، ص 150 ) . دارويى كه بر اثر محلل بودنش رطوبات زيانآور بدن را زايل سازد .
آنچه افناء رطوبات يا تقليل آن كند مانند سندروس . ( تحفهء حكيم مومن ) . دوايى كه رطوبات را براندازد . مقابل مرطّب .
چيزى رقيق كه از سردى بسته شده باشد .
سرد و بستهشده و منجمد . يخزننده . منجمد شونده . افسرنده . دوايى را گويند كه ضد محلل باشد و آن مخصوص داروهاى بارد و قابض است مانند بذر البنج و نشاسته .
محاذى
برابرشونده ( مشتق از حذو به معنى مقابل و روبرو و برابر كردن دو چيز است ) مقابل و روياروى .
نعت فاعلى از احتقان . بازدارنده و نگاهدارنده . كسى كه گرفتار حبس البول شده باشد . بيمار حقنه گيرنده از بند شدن بول .
جمعشونده . گردآينده ( شير ، خون ) . نسجى كه در آن خون بسيار جمع شده باشد . نسجى كه خون بيشترى در آن مانده باشد و در نتيجه دچار ازدياد حجم شده باشد .
محتوى
نعت فاعلى از احتواء . گرداگرد فراگيرنده و از هر سوى به چيزى فراز آينده .
محدث
نوكننده . نوآورنده . نوپيداكننده . احداثكنندهء عيب و چيز منكر و مبتدع .
محدود
از اطراف احاطهشده .
محرقه
قسمى تب دائم و متصل . تيفوس . تب محرقه .
حماى محرقه . قاويوس ( يونانى ) . تبى است از جنس تب غب جز آنكه دائم است و حرارت آن شديد است و به تناوب حرارت شديدتر گردد .
ادويهء محرقه : دارو كه پس از ماليدن بر روى پوست ايجاد سوزش كند . چون فرفيون و خردل .
محسوس
به حس دريافته شده . آنچه به حواس ظاهر دريافته و ادراك شود . مقابل معقول .
محصله
مؤنث محصل . حاصلكردهشده .
محصور
احاطهكردهشده . محاصرهكردهشده .
دربندان شده . احاطهشده . به محاصره افتاده .
حصارىكرده .
ج محلله . داروهاى تحليلبرنده كه آماس و ورمها را گداخته و بر طرف سازند .
مختلف
اختلافكننده . اختلافكننده و ناموافق .
ناهموار . گوناگون و متفاوت .
بىحس و سستكنندهء اندام . بىحسكننده و سستنمايندهء اعضاء . دوائى است كه