آزرده و رنجكشيده و متأذى و اندوهگين و رنجيده و ناخشنود .
متباعد
دور . دور و بعيد .
بخوركننده .
متبدل
بدل چيزى گيرنده . كسى كه مىگيرد چيزى را عوض چيزى .
متحدر
فرودآينده .
گداختهشده و حلشده و آبشده . تحليل شونده . بيمار شده پس از مراجعت از سفر .
بيمارشونده .
متداخل
درج كرده و در مياننشانده و در ميان ديگرى درآورده و يا درآمده . مأخوذ از تازى ، داخلشدهء درهم و درجشده .
متدارك
چيزى رسنده به چيزى . مقرون و پيوسته و ملازم و غير منقطع دريابنده چيزى را كه از دست رفته باشد .
متراخى
درنگكننده .
متضاد
باهم مخالفتكننده . مخالف يكديگر .
متعب
مانده گرداننده . كسى كه مانده و خسته مىگرداند . زحمتكش و محنتطلب .
متعسر
دشوار . سخت و دشوار و مشكل .
متعلق
درآويزنده به چيزى . آويزان .
متقارب
با يكديگر نزديكگردنده . نزديك و نزديك به يكديگر .
متمدد
كشيده شونده .
متمكن
جاگير . جاگيرنده .
متنبه
خبردار و آگاه و بيدار .
متواتر
پياپى آينده يا از پس يكديگر آينده به مهلت .
پيوسته . پىدرپى . پياپى . در پى يكديگر آينده . متتابع .
متوالى
پياپىشونده و پىدرپى آينده .
متوسط
ميانه .
متوطن
جاىگزيده .
متولد
پيداشونده . پيداشده و زائيدهشده و موجود گشته و چيزى كه از چيزى پيدا شود . زاده .
متيقن
بيگمانداننده . تفتيشكننده و تفحصكننده .
متين
درشت و استوار .
مجانب
دورشونده . دورىگزيننده .
مجاهده
مجاهدت . رنج و مشقت
مجاور
همسايه . همجوار و همپهلو .
مجتمع
جايى كه در آن چيزى به روى هم توده شده