تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
آزرده و رنج‌كشيده و متأذى و اندوهگين و رنجيده و ناخشنود .

متباعد

دور . دور و بعيد . بخوركننده .

متبدل

بدل چيزى گيرنده . كسى كه مىگيرد چيزى را عوض چيزى .

متحدر

فرودآينده . گداخته‌شده و حل‌شده و آب‌شده . تحليل شونده . بيمار شده پس از مراجعت از سفر . بيمارشونده .

متداخل

درج كرده و در ميان‌نشانده و در ميان ديگرى درآورده و يا درآمده . مأخوذ از تازى ، داخل‌شدهء درهم و درج‌شده .

متدارك

چيزى رسنده به چيزى . مقرون و پيوسته و ملازم و غير منقطع دريابنده چيزى را كه از دست رفته باشد .

متراخى

درنگ‌كننده .

متضاد

باهم مخالفت‌كننده . مخالف يكديگر .

متعب

مانده گرداننده . كسى كه مانده و خسته مىگرداند . زحمت‌كش و محنت‌طلب .

متعسر

دشوار . سخت و دشوار و مشكل .

متعلق

درآويزنده به چيزى . آويزان .

متقارب

با يكديگر نزديك‌گردنده . نزديك و نزديك به يكديگر .

متمدد

كشيده شونده .

متمكن

جاگير . جاگيرنده .

متنبه

خبردار و آگاه و بيدار .

متواتر

پياپى آينده يا از پس يكديگر آينده به مهلت . پيوسته . پىدرپى . پياپى . در پى يكديگر آينده . متتابع .

متوالى

پياپىشونده و پىدرپى آينده .

متوسط

ميانه .

متوطن

جاىگزيده .

متولد

پيداشونده . پيداشده و زائيده‌شده و موجود گشته و چيزى كه از چيزى پيدا شود . زاده .

متيقن

بيگمان‌داننده . تفتيش‌كننده و تفحص‌كننده .

متين

درشت و استوار .

مجانب

دورشونده . دورىگزيننده .

مجاهده

مجاهدت . رنج و مشقت

مجاور

همسايه . همجوار و هم‌پهلو .

مجتمع

جايى كه در آن چيزى به روى هم توده شده