شود . درخور خوردن . خورد . خوراك .
خوردنى . مقابل غير مأكول .
مؤلف
آنكه مصاحبت مىكند و سبب مىشود آميزش و دوستى و رفاقت را .
مؤلفهء
مقابل مفرد . جمعكردهشده .
مؤلم
دردرساننده . دردناك . وجيع . آزارنده . اليم .
دردآور . موجع .
آفت رسيده .
ماس
مخفف آماس است كه ورم باشد .
ماس
مسكننده .
مالح
شور . شور و نمكين . نمك سود . سمك مالح :
ماهى شور . ماهى نمك سود .
مالى
به معنى بسيار و فراوان باشد . به يونانى عسل است . ( تحفهء حكيم مومن ) . معرب از يونانى « ملى » به معنى عسل ( در طب قديم مستعمل است ) .
مباشر
اختياركننده . جماعكننده .
مباشرت
( از مباشرهء عربى ) جماع كردن . مجامعت . با كسى نزديكى كردن . جماع با زنان را گويند و شامل مساحقه نيز مىشود . مباضعت . مباعلت .
نكاح . جماع . آرامش با زنان . مواقعه . صحبت .
مجامعت . وقاع . آميغ . آميغه . بضاع . بضع .
نزديكى . همخوابگى . بغلخوابى . درآميختن .
مقاربت . آميختن . آرميدن با زن يا در يك جامهء خواب شدن باهم . درآميختن با غير جنس . آرامش .
مباين
ناسازوار . مخالف . ناسازگار . كه بينونت دارد .
جدا . ج مباينات .
مبدأ
آغاز . مبداء .
مبدل
بدلشده و تبديلشده .
مبرد - مبرده
سبب خنكى بدن و جز آن . مبرده مثله . هر چيز كه سبب خنكى بدن و جز آن گردد .
سردكننده . سردكننده ، مقابل مسخّن ( در طب ) . ج مبردات . دارو كه تن را خنكى بخشد .
دوا كه سرد كند يا حرارت ببرد . سردكننده و خنككننده .
مبرهن
به حجتهاى روشن و به دلائل قاطع ثابت كرده شده .
مبغوض
دشمن داشته شده .
مبل
ريزنده .
متأدى
مهياشده و حاضرشده و آماده و مرتب و آراسته .
متأذى
ايذايابنده و آزردهشونده . رنجكشيده و آزردهكرده .
متألم
دردناك و دردمند . دردمند و دردناك .
درديافته . مأخوذ از تازى ، غمناك و دردمند و