تقطير ، قرع و انبيق از قديم در تقطير به كار مىرفته است .
قريب
نزديك .
بىحاصل . نازا . عقيم . عاقر .
در مقابل حركت ارادى طبعى است ، و آن حركتى است كه به قسر قاسر تحقيق يابد مانند پرتاب سنگى به طرف بالا .
باريك و تنك و نحيف .
استفراغ كردن . بيرون ريختن محتويات معده از راه دهان . مواد غذايى داخل معده يا مواد مترشح معده و احيانا ديگر قسمتهاى لولهء گوارش و يا غدد منضم به لولهء گوارش كه از دهان با حالت تهوع خارج شود . مواد استفراغى .
زردآب و ريم بىآميزش خون . چرك . مدّه .
ريم و زردآب كردن زخم .
كثافت
( در تداول فارسىزبانان ) چركينى . پژوينى شوخگنى . پليدى . نجاست . مقابل نظافت .
كثرت
بسيارى . فراوانى . افزونى . زيادتى .
كرب
اندوه دمگير . اندوهى كه نفس بازگيرد .
اندوهى كه خبه كند . اندوه خفهكننده .
اضطراب و وحشت .
ميان سر بود . تارك سر است كه ما بين فرق سر و پيشانى باشد . تارك سر را گويند كه بالاتر از پيشانى است . تارك سر . ميان سر .
تار . فرق سر . كلاك . چكاد . هباك .
كيفيت
چگونگى و حالت و وضعى كه حاصل باشد در چيزى . و در فارسى به تخفيف نيز آيد .
لذاع
سوزاننده . المى سوزاننده است و به تازى لذّاع گويند . گزنده . سخت گزنده . سخت سوزنده . بسيار گزنده . زبان گز چون خردل و سركه و غيره . سخت زبان گزنده .
لزج
( معرّب از ليز فارسى ) ليز . ( لغزان . چسبنده .
چسبان . چسبناك .
لزوجت
لزوجهء . دوسگنى . چسبناكى . چسبندگى .
ليزى . كشدارى . نوچى . لزجى . چسبانى .
لين
نرمى . لينت . ضد خشونت . مقابل صلابت .
روانى ( در شكم ) . مقابل يبس .
الم
دردمند شدن . رنج و درد . وجع شديد . ضد لذت . ج آلام . الم اعم است از وجع و جز آن ، چه ادراك وجع تنها به حس لمس است .
مؤانست
انس و الفت و هم خويى و رفاقت و مصاحبت و همدمى .
مؤدى
اداكننده و گزارنده و پردازنده حق كسى را .
مأكول
خوردهشده . ( مأكول اللحم ) : حلال گوشت .
پاكيزه گوشت . ( ضرس مأكول ) : دندان پوسيده . و هر چيز خوردنى و قابل خوردن .
طعام . خوراك . خوردنى و آن چيز كه خورده