جوشيدن . جوشيدن ديگ و جز آن . جوش .
جوشش . غليان ، حالت مايعى است كه بر اثر حرارت شروع به تبخير مىكند .
( غليان دم ) : فشار خون . دمش خون
گنده و سطبر . ستبر . مقابل رقيق و باريك .
ضد رقيق . مقابل تنك . خشن . كلفت . ضد گشاده و شل . زفت . سفت .
درخستن به دست . سخت افشردن . سخت افشردن . فشردن . مالش دادن . ماليدن . گاز گرفتن . دندان زدن . فرو بردن سوزن و امثال آن .
فروشدن چشم به مغاكى . فرو رفتن چشم در روى . دقت كردن در كار . تفكر و تأمل و تدبير و دقت و ملاحظه . تدقيق .
غوص
به آب فرو شدن . غوطه خوردن . به دريا فرو شدن . در آب فرو شدن .
فترت
سستى . ضعف و شكستگى .
فتور
آرميدن آب سپس جوشش . آرميدن حرارت آب . آرام شدن پس از تندى ، و نرم شدن بعد از سختى .
ميوهء خام . خامى . نارسى .
فراست
فهم و ادراك و زيركى و دانايى و قيافه و آن علمى است كه از صورت پى به سيرت برند .
چاق . سمين . شحيم . فربى . مقابل لاغر . پروار .
پرگوشت .
فرح
شادمانى نمودن و فيريدن . گشاده شدن دل به لذت عاجل .
فزع
ترسان و خائف .
رگ زدن . قطع نمودن جهت كسى عطا را و درگذرانيدن و روان كردن . شكافتن رگ بيمار را .
فواكه
اجناس ميوهها . ج فاكهه .
قاطع
برنده . جداكننده . تيز و بران .
قايل
قيلولهكننده . چاشتگاه خسبنده . گوينده .
صاحب قول .
قايم
قائم ، ايستاده برپا . دلاك حمام . پنهان .
يبس شدن . گرفته شدن شكم .
قبل
جلو . پيش . شرمگاه .
قتل
كشتن . بر تن زدن .
قذف
كرانهء جوى . سنگ انداختن . قى كردن .
قرب
نزديك شدن . نزديك گرديدن .
قرع
كدو . بىموى سر شدن به علتى .
قرع كدو : پاتيلهء مدور مانند كدو كه براى تقطير عطرها به كار برند .
قرع و انبيق : ظرفى است براى تقطير مايعات و گرفتگى مصاره و عرق . قسمتى از دستگاه