استعاره آيد . خوىاندام . خوى . خوى انسان و ديگر حيوانات و ترى كه از تن آنان تراوش كند . و گاه در غير حيوان هم گويند .
آب پوست است كه از ريشهء مويها جارى گردد . و آن اسم جنس است و جمع نگردد و اصل آن براى حيوان است و در غير آن ، به صورت استعاره به كار رود .
عسر
دشوار گرديدن . دشخوار شدن . دشخوار شدن كار . دشوار شدن . ضد يسر .
عشر
يكدهم .
عظم
استخوان . استخوان و به هندوى هاد گويند .
( از تذكرهء ضرير انطاكى ) . به فارسى استخوان و به تركى سموك نامند . ( از تحفهء حكيم مومن ) . تعريف آن در كتب پزشكى بدين نحو بيان شده كه استخوان عضوى است بسيط و سختى آن به اندازهاى مىباشد كه دوپاره ساختن آن غير ممكن است .
عظيم
بزرگ و كلان و فربه . سترگ و بزرگ ، خلاف صغير .
گوشت بر گرديده بوى و مزه و پوسيده .
هر چيز پوسيده و تباه شده از آب كه ريزه ريزه جدا گردد . ريسمان پوسيده از آب . گنده و بدبو . گنديده . متعفن . منتن . بويناك .
عقب
ج عقبه . پى كه از آن چلهء كمان سازند . پى سفيد و پى كمان . ( السامى ) . پى سپيد .
( حبيش ) . عصب و پى كه از آن « وتر » و زه كمان سازند و آن پىهاى سپيدرنگ مفاصل است و گاهى گوشوار را نيز بدان بندند تا از جاى خود منحرف نشود . ج أعقاب .
عقب
پسر . ولد . فرزند . پاشنه ، مؤخر قدم .
( استخوان عقب ، يا عظم عقب ) يكى از هفت استخوان رسغ است و بزرگتر از جميع آن استخوانها ، و آن داراى شش سطح است .
تحتانى ، فوقانى ، وحشى ، انسى ، قدامى و خلفى .
غاير . غائر
مقابل ظاهر . فروشونده و در نشيب فرو رونده . به زمين فرورفته .
غزالى
قسمى از نبض است .
غسل
سر شستن . شستوشوى تمام بدن .
پوشش . پوشش دل و پوشش زين و شمشير و جز آن . هرآنچه چيزى را بپوشاند . حجاب .
غشاوه . پوست تنك و باريك كه به هندى جهلى گويند . چيزى است از عصب و رباط بافته بر سان حرير و بر روى عضو و بر روى اندامهاى ديگر چون دل و جگر و سپرز و حجاب و شكم بر همه پهلوها بر سان آسترى اندركشيده . قسمتى از اعضاء تن كه سخت تنك و نازك است و چون شيشه و آب حاجب ماوراء نيست و بعضى قسمتهاى عضلات و جز آن را پوشيده مانند غشاء مخاطى بينى ، غشاء فانى رحم ، غشاء زلالى ، غشاء رطوبت مفصلى ، غشاء مخى عظام .
سطبر گرديدن . درشت شدن . غلظ طحال :
سطبرى طحال .