( ضغط قلب ) : فشار دل . صاحب آرد : ضغط قلب بيماريى است كه آدمى چنان پندارد كه قلب او در فشار است و گاه چندان سخت باشد كه آدمى را غشى دست دهد و لعاب بسيارى درين بيمارى از دهان بيمار جارى گردد ، و سبب بروز اين بيمارى سوداء كمى باشد كه بر قلب ريزش كند . كذا فى حدود الامراض .
ضيق
تنگ . تنگى . شك كه در دل گذرد . ( بكسر اول نيز آيد ) . آنچه باعث تنگى سينه باشد .
تنگى در دل و سينه . ضيق . ضد سعه . تنگ .
تنگى . مقابل وسعت . گشادى . ج ، اضياق .
( ضيق حدقهء ) از معتاد تنگتر بودن ثقبهء عنبيه .
( ضيق صدر ) انقباض سينه
طاريه
تأنيث طارى . به معنى داهيه است . داهيه و بلا و آسيب سخت .
قطران . طلا . هرچه آن را درمالند بر جائى .
هرچه آن را بمالند . آنچه براندايند از دارو .
آنچه از رقيق القوام كه بر عضو مالند . دوائى رقيق كه بر عضو بمالند . دوايى كه بر تن مالند و چون ضماد محتاج بستن نباشد . ادويهء مايعى را نامند كه بر عضو بمالند و از ضماد رقيقتر باشد . بر چيزى اطلاق شود كه آن را براى تنقيه و تحليل و تنقيح و قلع آثار بر عضو بمالند ، خواه مفرد باشد يا مركب .
( تذكرهء انطاكى ) . ماليدنى . نهادنى . داروئى كه به آب رقيق ساخته بمالند . آنچه بر عضو مالند و فرق ميان آن و ضماد آن است كه طلا به اشياء سيالى اختصاص دارد كه نياز به بستن دارند .
طلاء
شراب كهن . خمر كهنه . شراب غليظى كه به سياهى زند . ( تذكرهء انطاكى ) . شراب مسكرى است كه در ظرف مشمعى سازند . سيكى . مى سيكى . مىپخته . مىپختج . مىپختهء منصف .
منصف . مى خوشمزه . عصير مطبوخ . آب انگور مشمش را گويند . مثلث . شراب كهن خوب . خمر غليظ سياه لون است و بعضى مثلث را به اين اسم مىنامند و بعضى مطبوخ را ( تحفهء حكيم مومن ) . و آن را طلا از جهت آن نامند كه اعراب در جرب شتران با قطران زفت مىمالند و بعضى همهء اقسام خمر را بدين نام مخصوص مىدارند و بعضى مثلث را .
پوست تنك مانند كه بالاى خون باشد . قشر دم .
خلاف طهر . ريمناك شدن . چركين شدن .
حائض شدن زن . حيض . خون حيض زنان به عادت قاعده .
( احتباس طمث ) : بند آمدن خون حيض
عائق
بازدارنده از هر چيزى . ج عوّق .
عاصى
گناهكار و نافرمان . رگى كه خون آن نايستد .
در اصطلاح اطباء معدهاى كه اثر مسهل نپذيرد .
عرق
رگ . رگ بدن . وريدهاى بدن كه خون در آن جارى است ، چون عرق اكحل و عرق قيفال و غيره . ج ، عروق ، أعاق ، عراق ، رگ جهنده .
رگ ناجهنده .
عرق
خوى حيوان . و گاهى در غير حيوان هم به