تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
( ضغط قلب ) : فشار دل . صاحب آرد : ضغط قلب بيماريى است كه آدمى چنان پندارد كه قلب او در فشار است و گاه چندان سخت باشد كه آدمى را غشى دست دهد و لعاب بسيارى درين بيمارى از دهان بيمار جارى گردد ، و سبب بروز اين بيمارى سوداء كمى باشد كه بر قلب ريزش كند . كذا فى حدود الامراض .

ضيق

تنگ . تنگى . شك كه در دل گذرد . ( بكسر اول نيز آيد ) . آنچه باعث تنگى سينه باشد . تنگى در دل و سينه . ضيق . ضد سعه . تنگ . تنگى . مقابل وسعت . گشادى . ج ، اضياق . ( ضيق حدقهء ) از معتاد تنگتر بودن ثقبهء عنبيه . ( ضيق صدر ) انقباض سينه

طاريه

تأنيث طارى . به معنى داهيه است . داهيه و بلا و آسيب سخت . قطران . طلا . هرچه آن را درمالند بر جائى . هرچه آن را بمالند . آنچه براندايند از دارو . آنچه از رقيق القوام كه بر عضو مالند . دوائى رقيق كه بر عضو بمالند . دوايى كه بر تن مالند و چون ضماد محتاج بستن نباشد . ادويهء مايعى را نامند كه بر عضو بمالند و از ضماد رقيق‌تر باشد . بر چيزى اطلاق شود كه آن را براى تنقيه و تحليل و تنقيح و قلع آثار بر عضو بمالند ، خواه مفرد باشد يا مركب . ( تذكرهء انطاكى ) . ماليدنى . نهادنى . داروئى كه به آب رقيق ساخته بمالند . آنچه بر عضو مالند و فرق ميان آن و ضماد آن است كه طلا به اشياء سيالى اختصاص دارد كه نياز به بستن دارند .

طلاء

شراب كهن . خمر كهنه . شراب غليظى كه به سياهى زند . ( تذكرهء انطاكى ) . شراب مسكرى است كه در ظرف مشمعى سازند . سيكى . مى سيكى . مىپخته . مىپختج . مىپختهء منصف . منصف . مى خوشمزه . عصير مطبوخ . آب انگور مشمش را گويند . مثلث . شراب كهن خوب . خمر غليظ سياه لون است و بعضى مثلث را به اين اسم مىنامند و بعضى مطبوخ را ( تحفهء حكيم مومن ) . و آن را طلا از جهت آن نامند كه اعراب در جرب شتران با قطران زفت مىمالند و بعضى همهء اقسام خمر را بدين نام مخصوص مىدارند و بعضى مثلث را . پوست تنك مانند كه بالاى خون باشد . قشر دم . خلاف طهر . ريمناك شدن . چركين شدن . حائض شدن زن . حيض . خون حيض زنان به عادت قاعده . ( احتباس طمث ) : بند آمدن خون حيض

عائق

بازدارنده از هر چيزى . ج عوّق .

عاصى

گناهكار و نافرمان . رگى كه خون آن نايستد . در اصطلاح اطباء معده‌اى كه اثر مسهل نپذيرد .

عرق

رگ . رگ بدن . وريدهاى بدن كه خون در آن جارى است ، چون عرق اكحل و عرق قيفال و غيره . ج ، عروق ، أعاق ، عراق ، رگ جهنده . رگ ناجهنده .

عرق

خوى حيوان . و گاهى در غير حيوان هم به