تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤
گوش طنين باشد و هم پيوسته بوى چيزى بد به دو مىرسد اگرچه ضعيف باشد . و طبيبان اين را ذكاء الحسّ گويند و از شمار بيماريها نباشد .

ذنب

معرّب دنب . دنب . دم . دمب . دنبال . دنباله . نبض ذو الفترهء ، نبض كه فواصل آن غير متساوى است . منشارى و منقطع و نبض ذو الفترهء سقوط قوّت باشد . و اين‌چنان باشد كه قوّت حركت آغاز كند و زود مانده شود يا ناگاه عارضى از اعراض نفسانى پديد آيد كه نفس و طبيعت بدان مشغول گردد و بدان سبب نبض فرو گسلد . قسمى از نبض و زدن رگها .

ربيع

بهار . فصل بهار . موسم بهار . نرمى و سستى .

رماد

خاكستر . آنچه از مواد محترقه پس از احتراق باقى مىماند . در ترجمهء صيدنه آمده . خاكستر را به رومى اطريقون و به سريانى فطما و به هندى راك و سواه گويند . صااونى گويد انواع آن سرد و خشك است و انواع قروح را پاك سازد و او به حسب مواد مختلف بود . خاكستر مازريون و چوب انجير جراحات را عفن گرداند . خاكستر سرطان نهرى ريش را نافع بود و گزيدگى سگ ديوانه را نافع بود و خاكستر خطاف علت ذبحه و خناق را دفع كند و چون با عسل غرغره كنند سقوط لهاة را نافع بود و اكتحال به آن قوهء باصره را تقويت كند و خاكستر ابن عرس كه به فارسى او را راسو گويند اورام را بنشاند و نقرس را مفيد بود . خاكستر سنگخوار كه عرب او را قطا گويد جرب و خارش اندام را نافع بود . خاكستر خرگوش چون با پيه خرس مرهم كنند و بر داء الثعلب مالند سود دهد . خاكستر سر موش چون بر شقاق مقعد نهند زايل كند و ورم كام را كه كهنه شده باشد و صلب گشته تحليل كند . خاكستر عقارب سنگ گرده و مثانه بريزاند . و در مخزن الادويه آمده . رماد را به فارسى خاكستر و به هندى راكهه نامند . رنج . تعب . زحمت . محنت . رنج كشيدن . كوشش با رنج و تعب .

ريح

باد . بادى كه مىوزد . بوى . بوى خواه خوش باشد و خواه ناخوش .

ساذج

برگى است دوائى مانند برگ گردكان و آن بر روى آب پيدا مىشود . و آن هندى و رومى هر دو مىباشد . و بهترين آن هندى است . يك روى آن به سبزى و روى ديگرش به زردى مايل مىباشد . نام دوائى است كه به هندى تيزپات گويند . ساذج هندى گرم و خشك است به درجهء دوم . معده و جگر را سود دارد .

سارى

اثركننده و دررونده به همهء اجزاى چيزى . نفوذكننده و در آينده و جريان نماينده . سرايت‌كننده . به مرض مسرى . واگيردار .

سازج

ساده . مفرد . مقابل مركب .

ساطع

بلندشونده و برآينده . بلند شده چون بوى