زحمت .
تكون
هست شدن . هست كردن . شدن و بودن .
هست شدن و بودن .
كشيدن و كشيده شدن . كشيده شدن و دراز كشيدن مردم . بيازيدن . خويشتن يازيدن . تمدد الرجل : اى تمطى . كشيدگى و خميازه .
تمدد را به پارسى طرنجيدگى گويند . صاحب تمدد را در به فارسى گزك آورده و گويد :
شيخ گويد تمدد مرضى آلى است كه مانع قوهء محركه از قبض اعضايى كه وظيفهء آنها انقباض است مىگردد . و شيخ نجيب الدين گفته كه تمدد تشنج عصب است از دو طرف پس عضو خشك گردد و به هيچ سوى نگرايد پس آن ضد تشنج است ، ولى در اين نظر است زيرا تمدد برحسب تعريفى كه كردهاند مركب از دو تشنج است . بنابراين ، ضد تشنج نيست ، اما برحسب تعريف شيخ كه آن را ضد تشنج دانسته از آن سبب است كه تمدد مانع انقباض است همچنانكه تشنج مانع انبساط مىگردد .
بيمارى آلى باشد كه قوهء محركه را از قبض اعضايى كه قابل انقباض باشند منع كند و آن .
آفتى است كه در عضل و عصب پيدا آيد .
( قانون ابو على سينا ، چ تهران ، ص 52 ) . دير كشيدن فضولات در معده . يبوست .
برآماهيدن . آماسيدن . تورم . مشابه به آماس شدن چه بهج بفتحتين آماسيدن است و با تفعل براى تشبيه آيد . آماس . نزد اطباء عبارت از ورمى است كه هنگام بسودن دست به موضع ورم احساس نرمى شود . و اگر در موقع بسودن دست موضع ورم نرم نباشد و برآمدگى مقاوم حس لمس داشته باشد آن را نفخه نامند .
آماسيدن پستان . برآماهيدن . توريم .
برخاستن باد و گرد و آنچه بدان ماند . گردن برخاستن . برخاستن باد و غبار و غيره .
تواتر
پياپى شدن . پياپى آمدن يا پس يكديگر آمدن به مهلت . پىدرپى بودن ، پياپى بودن . تتابع .
بسودن . لمس كردن . نبض گرفتن .
جس
جصّ . به پارسى گج خوانند و طبيعت وى سرد و خنك است .
جس
پوست درشت . پوست زبر كه به سنگريزه ماند . آب بستهء منجمد .
جلوس
نشستن . و اين اعم است از قعود . گاهى هر دو به معنى كون و حصول استعمال شوند و در اين صورت يك معنى بيش ندارند .
جنان
جامه . ثوب . شب . جنان ليل . تاريكى شب .
اندك تاريكى كه در اول شب باشد . هر هر چيز ميانه و جوف آن چيز كه به نظر نمىآيد .
قلب يا موضع فزع از قلب و روح .
جوع
گرسنه شدن . گرسنگى .
گوهر . هر سنگ كه از آن منفعتى برآيد همچو الماس و ياقوت و لعل و امثال آن ، معرب گوهر است كه مرواريد باشد .