تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
زحمت .

تكون

هست شدن . هست كردن . شدن و بودن . هست شدن و بودن . كشيدن و كشيده شدن . كشيده شدن و دراز كشيدن مردم . بيازيدن . خويشتن يازيدن . تمدد الرجل : اى تمطى . كشيدگى و خميازه . تمدد را به پارسى طرنجيدگى گويند . صاحب تمدد را در به فارسى گزك آورده و گويد : شيخ گويد تمدد مرضى آلى است كه مانع قوهء محركه از قبض اعضايى كه وظيفهء آنها انقباض است مىگردد . و شيخ نجيب الدين گفته كه تمدد تشنج عصب است از دو طرف پس عضو خشك گردد و به هيچ سوى نگرايد پس آن ضد تشنج است ، ولى در اين نظر است زيرا تمدد برحسب تعريفى كه كرده‌اند مركب از دو تشنج است . بنابراين ، ضد تشنج نيست ، اما برحسب تعريف شيخ كه آن را ضد تشنج دانسته از آن سبب است كه تمدد مانع انقباض است همچنانكه تشنج مانع انبساط مىگردد . بيمارى آلى باشد كه قوهء محركه را از قبض اعضايى كه قابل انقباض باشند منع كند و آن . آفتى است كه در عضل و عصب پيدا آيد . ( قانون ابو على سينا ، چ تهران ، ص 52 ) . دير كشيدن فضولات در معده . يبوست . برآماهيدن . آماسيدن . تورم . مشابه به آماس شدن چه بهج بفتحتين آماسيدن است و با تفعل براى تشبيه آيد . آماس . نزد اطباء عبارت از ورمى است كه هنگام بسودن دست به موضع ورم احساس نرمى شود . و اگر در موقع بسودن دست موضع ورم نرم نباشد و برآمدگى مقاوم حس لمس داشته باشد آن را نفخه نامند . آماسيدن پستان . برآماهيدن . توريم . برخاستن باد و گرد و آنچه بدان ماند . گردن برخاستن . برخاستن باد و غبار و غيره .

تواتر

پياپى شدن . پياپى آمدن يا پس يكديگر آمدن به مهلت . پىدرپى بودن ، پياپى بودن . تتابع . بسودن . لمس كردن . نبض گرفتن .

جس

جصّ . به پارسى گج خوانند و طبيعت وى سرد و خنك است .

جس

پوست درشت . پوست زبر كه به سنگريزه ماند . آب بستهء منجمد .

جلوس

نشستن . و اين اعم است از قعود . گاهى هر دو به معنى كون و حصول استعمال شوند و در اين صورت يك معنى بيش ندارند .

جنان

جامه . ثوب . شب . جنان ليل . تاريكى شب . اندك تاريكى كه در اول شب باشد . هر هر چيز ميانه و جوف آن چيز كه به نظر نمىآيد . قلب يا موضع فزع از قلب و روح .

جوع

گرسنه شدن . گرسنگى . گوهر . هر سنگ كه از آن منفعتى برآيد همچو الماس و ياقوت و لعل و امثال آن ، معرب گوهر است كه مرواريد باشد .
نير اعظم در شناخت نبض و انواع آن ( فارسى ) — صفحة 311 | محمد اعظم خان ( ناظم جهان ) / اسماعيل ناظم