تا رنج به عضوى ديگر اندر آيد و بگذرد و پاك شود . طبيبان هر آماسى را كه ريم كند ، خراج گويند .
خريف
فصل پائيز
طپش دل . تپش دل . حركت اختلاجى كه عارض قلب شود چون لرزهاى كه در نوبه عارض تمام تن شده باشد . حركت اختلاجيهاى است كه عارض قلب شود به سبب چيزى كه باعث آزار آن شود . قرشى گويد مقصود ما در اين مورد از لفظ اختلاج مفهوم آن نيست و اختلاج حركتى است كه عارض مىشود قلب را به سبب چيزى از باد كه در قلب جاى مىگيرد و تا مخرجى نيابد بيرون نرود ، بلكه زياد گردد به قلب حركت ارتعاديه ، مانند حركتى كه عارض مىگردد اعضاء را هنگام عارضه نافض و همچنانكه اين حركت حادث مىشود به سيلان ماده رديئه عفنه بر اعضاء و براى دفع آن بلرزد .
همچنان است حركت خفقان كه عارض مىشود براى رسيدن چيزى آزار رساننده بر قلب ، پس به لرزه درآيد براى دفع موذى لرزشى از پى هم . اين كلمه معرب خپه و خپگى است .
خفى
نهان . پوشيده . پنهان .
خفيف
سبك . مقابل ثقيل . ضد گران و سنگين .
خلل
سوراخهاى بدن . منافذ بدن . مسامات بدن .
مفاتيح عرق .
خنصر
انگشت خرد كه كالوج باشد و چلك و كابليج نيز گويند . خردك . كالوچ . كليك .
انگشت كهين . انگشت پنجم . انگشت كوچك . انگشت خرد پا .
خواء
پياپى شدن گرسنگى بر كسى . تهى شدن شكم زن به زادن بچه . غذا نخوردن زن به وقت زادن بچه . خلو شكم از طعام . خلو ميان دو چيز .
داعى
خواهان ، دعاگوى . دعاكننده . انگيزه .
درجه
پله . رتبه .
دعت
راحت و تنآسانى .
دفعه
به اصطلاح اطبا ، اجابت طبيعت را گويند و آن عبارت از دفع شدن ماده بود از راه اسفل .
عمل كردن شكم .
دقايق
دقائق . ج دقيقه . نكات باريك .
دودى
منسوب به دود عربى به معنى كرم . كرمگونه .
كرمسان . چون كرم . حركتى كه امعا كند هميشه بر روى خود ترشح رطوبت را .
قسمى از نبض .
تيزى خاطر . زيرك شدن . تيزخاطر شدن .
تيزدلى . كياست . سرعت فهم . ضد بلادت .
مهر . خور . شمس . آفتاب . خورشيد . شرق .
التهاب . شدت گرمى .
ذكاء الحس : صاحب ذخيره گويد : بسيار باشد كه سبب خيالها ( در چشم ) صافى طبقههاى چشم و تيزى حسّ بصر باشد . و حسّ شنيدن و بوئيدن همچنين تيز باشد هم اندر