دهان كه در محيط دهان انجام مىگيرد و عمل اصلى آن مرطوب كردن غذا و تأثير شيميايى روى مواد قندى و قابل هضم كردن آن است . خدو . آب دهان . انجوغ . لعاب دهان . كف دهن .
ج بسيط .
( بسائط اربع ) : مراد از بسائط اربع عناصر خاك و باد و آتش و آب است .
بشاشت
مأخوذ از تازى ، خوشرويى و شادمانى .
سرور . اهتزاز .
آب دهان . خيو . تف . خيزى . تفو . قشاء
بطئ
سسترو . ج بطاء . درنگكننده و آهسته .
بول
كميز . ج ابوال . آبى كه از كليهها ترابد و در مثانه جمع گردد و بهطور طبيعى دفع شود .
شاش . و فارسيان با لفظ كردن به معنى شاشيدن استعمال نمايند .
خشك كردن .
بيمار شدن مسافر پس از بازگشت . نزد اطباء ، استفراغى است غير محسوس و آن را تحليل نيز نامند .
ضد تكاثف . جدا شدن اجزاى چيزى از يكديگر . زياد شدن حجم بدون آنكه چيزى از خارج بر آن ضميمه شود و ضد آن تكاثف است . تخلخل اصطلاحا بهمعناى ازدياد حجم است بدون آنكه جسمى ديگر به آن ضميمه شود و بعبارت ديگر تخلخل عبارت از ازدياد حجم و تكاثف كه مقابل آن است به معناى نقصان در حجم است بدون آنكه در قسم اول يعنى تخلخل به جوهر آن چيزى افزوده و در قسم دوم يعنى تكاثف چيزى از جوهر آن كاسته شود .
راحت دادن . خوشبوى كردن . خوشبوى گردانيدن . خوشبوى كردن روغن .
گردن دراز كردن به وقت نگريستن به چيزى .
كشيده ايستادن مرد براى نگريستن دور .
در گرفتن تمامه چيزى را و شامل گشتن .
پوشيدن ابر هوا را .
دراز و فروهشته كردن رسن ستور را در چراگاه . مهلت دادن .
كج گرديدن . برآمدن موى سپيد در ميان موى سياه يا برابر شدن آنها .
كثيف شدن . ضد لطيف شدن . برهم نشستن و سطبر شدن . كم شدن حجم جسمى يا بيرون شدن هوا يا آب آن و نزديك شدن اجزاء اصلى آن به يكديگر . مقابل تخلخل .
سطبر گردانيدن . انبوه و غليظ گردانيدن .
سطبر گردانيدن . فراهم آمدن . هنگفتى و هنگفت شدگى و ستبرى .
رنج چيزى بكشيدن . رنج بر خود نهادن .
تجشم در امرى و تحمل كردن آن با رنج و سختى و خلاف عادت . محنت و مشقت و توجه و سعى و كوشش و مداومت و