و بدانند كه :
اختلاف دودى و نملى در شهوق و در تقدّم و تأخّر اشدّ الظهور است در جسّ « 4 » از اختلاف آنها در عرض . بل ، يقين است كه اختلاف اين هر دو در عرض ظاهر نشود ، زيرا كه انبساط در هر نبض در عمق شريان بيشتر محسوس مىشود و از آن گمان مىگردد كه شريان منبسط نمىشود ، بلكه مرتفع و منخفض مىگردد .
و وجه كثرت احساس انبساط در عمق شريان آنكه عمق او اكثر از عرض بود .
و اين بهر آن است كه جذب هواى بارد به انبساط در سمك اكثر از عرض بود * و بهر آنكه چون اعضاى هر دو جانب شريان در عرض ساعد بيشترند از آنچه از فوق اوست ، پس احتياج توسّع مكان [ به ] ضيق [ شريان ] افتاد .
و وجه شدّت ظهور اختلاف در تقدّم و تأخّر آنكه تقدّم و تأخّر غالبا در قطر طول مىباشد و او اعظم اقطار شريان است .
حاصل آنكه از كلام سابق مفهوم مىشود كه نبض موجى و دودى و نملى ، هر سه ، در حقيقت از نوع واحدند . زيرا كه مشتركاند در اختلاف اجزاى كثيرهء رگ و در تقدّم و تأخّر از مبدأ حركت رگ ، ليكن مختلفاند به حسب عوارض . چه ، موجى اعظم از هر دو است * و دودى اصغر و اضعف و اشدّ تواتر از موجى است * و نملى شديدتر است در جميع عوارض مذكوره از دودى .
بالجمله :
سبب اين نبض نيز شدّت ضعف است و عند كمال سقوط قوّه و قرب موت عارض مىگردد .
و ليكن در اطفال نوپيدا طبعى بود .
و گاهى نبض نملى نيز مثل دودى دفعتا حادث مىشود نزديك آنكه قوّه را ساقط كند از روى سقوط مفرط دفعتا . و اين در غشى مىشود كه آن سقوط قوّه حيوانى دفعتا مىباشد .
و بعضى ذكر كردهاند كه لابد است از تقدّم نبض دودى بر نملى به مقدار زمانى كه براى او عرض باشد ؛ مگر در غشى نبض دودى آنقدر نمىباشد كه در جسّ « 5 »
هامش
( 4 ) . ( در نسخه ) : حس .
( 5 ) . ( در نسخه ) : حس .